آروز های زیادی داشت ولی انگار مجبور بود آرزو های اونو برآورده کنه در حالیکه در خفا برای آرزو های خودش میجنگید.
ولی بازم چرا انقدر اصرار داشت از ته دل بخنده
شاید چون همیشه میخندید گاهی با صدای بلند ولی نه واقعی اون خنده ای نبود که با احساسات پر شده باشه انگار فقط مجبور بود..
اون زندگی خوبی داشت
ولی باز همیشه احساس میکرد بدبخت ترین آدم دنیاست
ولی نبود،اون گاهی واقعا زندگی خوبی داشت زندگی که میشه بهش گفت زندگی
همه ممکنه گاهی ناراحت باشن،گاهی هم دلشکسته و از درون نابود شده،حتی گاهی خیلی خسته ولی هنوز ادامه میدن شاید برای اون نور کوچیکی که تو قلبشون هنوز طاقت آورده
اون انگار قرار بود با تلاش های بیفایدش بره تو گور،از اینکه نمیتونست کامل باشه متنفر بود یک تنفر بیفایده