ولی بازم چرا انقدر اصرار داشت از ته دل بخنده
شاید چون همیشه میخندید گاهی با صدای بلند ولی نه واقعی اون خنده ای نبود که با احساسات پر شده باشه انگار فقط مجبور بود..
اون زندگی خوبی داشت
ولی باز همیشه احساس میکرد بدبخت ترین آدم دنیاست
ولی نبود،اون گاهی واقعا زندگی خوبی داشت زندگی که میشه بهش گفت زندگی
همه ممکنه گاهی ناراحت باشن،گاهی هم دلشکسته و از درون نابود شده،حتی گاهی خیلی خسته ولی هنوز ادامه میدن شاید برای اون نور کوچیکی که تو قلبشون هنوز طاقت آورده
اون انگار قرار بود با تلاش های بیفایدش بره تو گور،از اینکه نمیتونست کامل باشه متنفر بود یک تنفر بیفایده
و او گاه مجبور به پاره کردن آرواره های وجودش میشد،آرواره های که برایش همچو لاله های گوشی میان چشمان خیسش بودنند و او خویش را همچو تنی فارغ از روح میدید؛گویا که انگار روحش را دو دستی تقدیم شکنجه گران عالم کرده بود،ولی که چی و او خویش را هیچ چیز نمیدید جز میان سخره های مملوع از عذاب،میان حاله های از شراب خواران و یا میان بیابانی وسیع اما تنگ؛و او هیچ کس را نداشت که بر کنج درونش رو را جای دهد.و او هیچ کس را نداشت که بر یخبندان های وجودش چایی گرم بریزد.و او غیرت و شهامتش را سال هاست که ندیده است،گویا که آن را در چاه یوسف انداخته باشد.باز هم دودستی ولی این بار کسی نیست که آن را بیرون آورد و یا او را بزرگ و یا عزیز باد های روانه گرهیاهوی وجودش کند و چرا او،چرا ما نه و یا چرا فلان نه و یا گفتن هایش برایش شروع کننده ای مکالمه ترسناک بود و او این را دوست نداشت که خود همان شروع کننده ای مکالمه های نحسش باشد.
و چه شد که کلماتش خودشان را دار زدند،و باز هم او خودش کلماتش را دودستی روانه خاک های بیابان نمای خویش کرد.و آنگونه آن ها را دفن کرد که اگر نفسی بر نفسشان اضافه شود دو بار بمیرند.و او در پستو های تاریکی جسم خویش هیچ چیز جز قاتلان وحشی نفسش نمیدید،و او نور را سال هاست که ندیده است.چه بسا بهاندازه یک قطره سوزن شاید این نور است که او را به خاطره ها سپرده و خود رهسپار باد ها گشته است.
او نمیداند،او هیچچیز نمیداند،آنگاه که گرگهای شهر برایش کمین کرده بودند،خود را به دام آنها سپرد،بیآنکه ترسی داشته باشد؛بیآنکه حتی اندکی درنگ کند.و چه رقصها که او با خاطرات خویش کرده است،و چه آوازها که برای افکار پوچ خود خوانده است.او آرام میرود در پستوهای نمور ذهن خویش،جایی که دیوارها از نفس او هم سردترند،جایی که سکوت مثل موریانه به جان استخوانهای شب افتاده است.او میرسد به اتاقی بیپنجره،بیچراغ،بینام،و در آنجا تمام سایههایش بر زمین میافتند و دیگر هیچکدام شبیه او نیستند.در آن پستوها صدایی نیست،جز خشخش ترس که آرام از لای ترکهای جانش بالا میرود.و او همچنان بیواکنش میگذرد،مثل کسی که سالها پیش از خودش مهاجرت کرده باشد.