و او گاه مجبور به پاره کردن آرواره های وجودش میشد،آرواره های که برایش همچو لاله های گوشی میان چشمان خیسش بودنند و او خویش را همچو تنی فارغ از روح میدید؛گویا که انگار روحش را دو دستی تقدیم شکنجه گران عالم کرده بود،ولی که چی و او خویش را هیچ چیز نمیدید جز میان سخره های مملوع از عذاب،میان حاله های از شراب خواران و یا میان بیابانی وسیع اما تنگ؛و او هیچ کس را نداشت که بر کنج درونش رو را جای دهد.و او هیچ کس را نداشت که بر یخبندان های وجودش چایی گرم بریزد.و او غیرت و شهامتش را سال هاست که ندیده است،گویا که آن را در چاه یوسف انداخته باشد.باز هم دودستی ولی این بار کسی نیست که آن را بیرون آورد و یا او را بزرگ و یا عزیز باد های روانه گرهیاهوی وجودش کند و چرا او،چرا ما نه و یا چرا فلان نه و یا گفتن هایش برایش شروع کننده ای مکالمه ترسناک بود و او این را دوست نداشت که خود همان شروع کننده ای مکالمه های نحسش باشد.
و چه شد که کلماتش خودشان را دار زدند،و باز هم او خودش کلماتش را دودستی روانه خاک های بیابان نمای خویش کرد.و آنگونه آن ها را دفن کرد که اگر نفسی بر نفسشان اضافه شود دو بار بمیرند.و او در پستو های تاریکی جسم خویش هیچ چیز جز قاتلان وحشی نفسش نمیدید،و او نور را سال هاست که ندیده است.چه بسا بهاندازه یک قطره سوزن شاید این نور است که او را به خاطره ها سپرده و خود رهسپار باد ها گشته است.
او نمیداند،او هیچچیز نمیداند،آنگاه که گرگهای شهر برایش کمین کرده بودند،خود را به دام آنها سپرد،بیآنکه ترسی داشته باشد؛بیآنکه حتی اندکی درنگ کند.و چه رقصها که او با خاطرات خویش کرده است،و چه آوازها که برای افکار پوچ خود خوانده است.او آرام میرود در پستوهای نمور ذهن خویش،جایی که دیوارها از نفس او هم سردترند،جایی که سکوت مثل موریانه به جان استخوانهای شب افتاده است.او میرسد به اتاقی بیپنجره،بیچراغ،بینام،و در آنجا تمام سایههایش بر زمین میافتند و دیگر هیچکدام شبیه او نیستند.در آن پستوها صدایی نیست،جز خشخش ترس که آرام از لای ترکهای جانش بالا میرود.و او همچنان بیواکنش میگذرد،مثل کسی که سالها پیش از خودش مهاجرت کرده باشد.
زیاد تو متن ها و نوشته هام از اون چیز های نگارشی استفاده نمیکنم ولی فکر کنم لازمه برای بهتر خوندنشون
در این شامگاه نیلگون و خاموش، گویی همهچیز به سوی سکوتی معطوف شده که نه آرامش ناب است و نه رنج آشکار؛ چیزی میان این دو، چیزی شبیه به ارمغانی از فرسودگی لطیف که بیصدا بر شانههای جانش مینشیند و آهسته، بیآنکه بخواهد، درونش را میسوزاند. انگار جهان، با تمام هیاهویش، از او تصاحب ناگهانی خویش را خواسته است؛ انگار او را به تمایزی تلخ میان بودن و نماندن کشانده، جایی که هر نفس، به نثاری بیمخاطب بدل میشود و هر امید، پیش از آنکه قد بکشد، در مه سرد تکرار رنگ میبازد. او در این خلوت پرغبار، نه از درد میگریزد و نه از آرامش بهرهای میبرد فقط میماند، در میانهی ویرانی نرم و شکوهمند خویش، با قلبی که هنوز میتپد اما دیگر آن صلابت پیشین را ندارد، با روحی که چون شمعی در باد، فروزان است و در عین حال رو به خاموشی. و چه غریب است این زیستن؛ که آدمی در اوج سکون، بیش از هر طوفانی میشکند، بیصدا، بیادعا، و چنان آرام که گویی شکست، خود به لطیفترین صورت ممکن، به سراغش آمده است.
او در فروغ سرد خیرهکنندهی خویش، برازندگی خاموشی را به میعاد تلخ تنهایی میبرد؛ جایی که هر نمط زیستن، به ورطهای از هنگامههای بیپایان بدل میشود و هر تیمار، نه مرهمی بر جان، که قرابتی عمیقتر با خستگی و حضیض است. او در میان این تالاب تناور سکوت، همچون سخرهای ایستاده در برابر موج، با عزم نجیب خود، به شرف صبری متوسل میشود که ضامن فرو نریختن است، هرچند عامل زمان بیامان میتراشد و آنچه را طالع او مینویسد، به نقض خاموش روزگار نزدیک میکند. چه محال است که این جان مولع روشنایی، در معاش سرد روزگار از غبطهی آرامش بینیاز بماند؛ او با نجابت فرسوده و جسارتی طاقتفرسا، در سودایی میان کام و تاوان سرگردان میماند، میان وصلت و فراق، میان حدیث امید و نحس تکرار. او آرمان خود را نه در اوج، که در حضیضی باشکوه پنهان کرده است؛ حضیضی که برازندگیاش از شرف شکست نیست، از طُرفهبودن صبریست که هنوز در جانش نیمهزنده است. و چه دشوار است دمان بیقرار، وقتی خور وسواس، شرابخواران خیال را به گردش میآورد و نحس عذاب، جام بینام خود را بیصدا میچرخاند؛ او، تنها میماند، تنها به همان معیار تلخ طاقتفرسا که میداند محال است آسان بخوابد، و با این همه، باز در شب شرف، ضامن دوام خودش میشود.
اون با اینکه همیشه داشت ادامه میداد ولی انگار زندگی داشت همه تلاش های بیوقفه اونو از دنیا پاک میکرد انگار که هیچوقت تلاشی برای زندگی کردن نکرد انگار همیشه خواب بود یک خواب نحس که نمیدونست کی قراره تموم بشه اون گاهی فریاد میزد ولی انگار فریاد هاش فقط درون خودش بودن انگار اونا فقط دور تا دور اونو محاصره کرده بودن و قرار نبود به بیرون درز کنن اون تنها بود ولی اینطور نبود که نیازی هم به کسی داشته باشه اون فقط کسی رو میخواست که گاهی کنارش بشینه و به حرف هاش گوش بده و اون هارو بفهمه نه کسی که مدام اونو قضاوت کنه و دنباله دلیل های مسخره باشه اون فقط حس میکرد گیر کرده بین دیوار های که با دست های خودش ساخته اون مکان امن خودش رو دوست داشت ولی گاهی دلش میخواست یه نگاهی به بیرون بندازه ولی انگار اون دیوار ها قرار نبود حتی یه ترک کوچیک هم بردارند...
گاهی زخم های که با کلی تلاش بسته بود باز میشدن و اون دوباره مجبور بود اونا رو درمان کنه و خب همیشه ردِ زخماش میموند چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه ای اونو اذیت میکرد و عذابش میداد اون سوزش بود و این سوزش انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه هرازگاهی سراغش میومد و کامل میسوزوندش بدون هیچ ردی
اون یه کمی خسته بود فقط میخواست کمی تلاش های بیوقفش دیده بشه اینکه بهش بگن تو اصلا تلاشی هم مگه میکنی تو اصلا مگه قراره چیزی رو تغییر بدی تو اصلا نمیدونی داری چیکار میکنی تو فقط داری همه وقتت رو هدر میدی تو قرار نیست به هر چیزی که تو ذهنته برسی تو داری همه چیز رو به مسخره میگری تو انگار دلت نمیخواد ادامه بدی تو...
اون توی گودال حرف ها گیر میکرد ولی عادت کرده بود برای همین میتونست ازش بیاد بیرون ولی گاهی کمی عمیق میشدن گاهی باعث میشدن فکر کنه شاید واقعا دارم تلاش نمیکنم شاید اصلا قرار نیست به هیچ جا برسم شاید واقعا همه چیز رو به سُخره گرفتم اون شک میکرد گاهی به تمام وجودش به اینکه واقعا داره چیکار میکنه همه چیز گاهی براش پوچ میشد اون گاهی خالی میشد گاهی انگار فقط چیزی جز یه بدن بی روح نبود اون گاهی دست از ادامه دادن میکشید چون فکر میکرد قرار نیست چیزی تغییر کنه ولی خب باز شروع به ادامه دادن میکرد اونقدر ادامه میداد که شاید شاید یه روزی رسید..