eitaa logo
اون؟
2 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
خیال هایش کجان؟ کپی=جهنم https://eitaa.com/sabreen
مشاهده در ایتا
دانلود
اون با اینکه همیشه داشت ادامه می‌داد ولی انگار زندگی داشت همه تلاش های بی‌وقفه اونو از دنیا پاک می‌کرد انگار که هیچوقت تلاشی برای زندگی کردن نکرد انگار همیشه خواب بود یک خواب نحس که نمی‌دونست کی قراره تموم بشه اون گاهی فریاد میزد ولی انگار فریاد هاش فقط درون خودش بودن انگار اونا فقط دور تا دور اونو محاصره کرده بودن و قرار نبود به بیرون درز کنن اون تنها بود ولی اینطور نبود که نیازی هم به کسی داشته باشه اون فقط کسی رو میخواست که گاهی کنارش بشینه و به حرف هاش گوش بده و اون هارو بفهمه نه کسی که مدام اونو قضاوت کنه و دنباله دلیل های مسخره باشه اون فقط حس می‌کرد گیر کرده بین دیوار های که با دست های خودش ساخته اون مکان امن خودش رو دوست داشت ولی گاهی دلش می‌خواست یه نگاهی به بیرون بندازه ولی انگار اون دیوار ها قرار نبود حتی یه ترک کوچیک هم بردارند...
گاهی زخم های که با کلی تلاش بسته بود باز می‌شدن و اون دوباره مجبور بود اونا رو درمان کنه و خب همیشه ردِ زخماش میموند چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه ای اونو اذیت می‌کرد و عذابش می‌داد اون سوزش بود و این سوزش انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه هرازگاهی سراغش میومد و کامل میسوزوندش بدون هیچ ردی
اون یه کمی خسته بود فقط میخواست کمی تلاش های بی‌وقفش دیده بشه اینکه بهش بگن تو اصلا تلاشی هم مگه میکنی تو اصلا مگه قراره چیزی رو تغییر بدی تو اصلا نمیدونی داری چیکار میکنی تو فقط داری همه وقتت رو هدر میدی تو قرار نیست به هر چیزی که تو ذهنته برسی تو داری همه چیز رو به مسخره میگری تو انگار دلت نمیخواد ادامه بدی تو... اون توی گودال حرف ها گیر می‌کرد ولی عادت کرده بود برای همین میتونست ازش بیاد بیرون ولی گاهی کمی عمیق می‌شدن گاهی باعث می‌شدن فکر کنه شاید واقعا دارم تلاش نمیکنم شاید اصلا قرار نیست به هیچ جا برسم شاید واقعا همه چیز رو به سُخره گرفتم اون شک می‌کرد گاهی به تمام وجودش به اینکه واقعا داره چیکار میکنه همه چیز گاهی براش پوچ می‌شد اون گاهی خالی می‌شد گاهی انگار فقط چیزی جز یه بدن بی روح نبود اون گاهی دست از ادامه دادن می‌کشید چون فکر می‌کرد قرار نیست چیزی تغییر کنه ولی خب باز شروع به ادامه دادن می‌کرد اونقدر ادامه می‌داد که شاید شاید یه روزی رسید..
اون گاهی لحظه های خیلی خوبی رو تجربه می‌کرد انگار واقعا خوشحال بود انگار گاهی همه‌ی زندگیش توی اون چند لحظه خوب خلاصه می‌شد اون لبخند میزد گاهی و از سر خوشحالی گریه می‌کرد...
اون از اینکه نمی‌تونست خودش رو توضیح بده خسته شده بود اینکه چرا فقط نمیتونه همه چیز رو بدون هیچ پرده ای بگه اون انگار نمی‌تونست دهنش رو باز کنه شاید از ترس قضاوت شدن شایدم بخاطر اینکه می‌ترسید با گفتن همه چیز خراب بشه نمی‌تونست بزاره ولی باید یه روزی همه چیز رو میگفت شاید فهمیدن و قضاوت نکردن، اون که نمی‌دونست قراره چی بشه انگار فقط خودش داشت اتفاقات آینده رو حدس میزد و رنج می‌برد.
همه چیز داشت خراب می‌شد دوباره
فکر می‌کرد شاید اوضاع یه کمی بهتره شده ولی نه اینطور نبود
اون چش شده بود چرا انقدر داشت عجیب رفتار می‌کرد
اون خیلی داشت عجیب رفتار میکرد انگار که خودش نبود(این فقط چیزی بود که مدام به خودش میگفت.من خودم نیستم،من اینطوری نبودم،من چم شده،چرا دارم اینطوری رفتار میکنم)
اون چرا نمی‌تونست خوشحال باشه خوشحال بودن انقدر سخته؟ فکر نکنم آخه اون با اون روزهای که میگذرونده چطور میتونست حتی لبخند بزنه
زندگی وقتی همه اتفاقات بدو به جونش مینداخت گاهی شاید اشتباهی یه چند دقیقه خوب از دستش درمیرف ولی اون با اینکه حتی برای اون چند دقیقه شکرگذار بود نمی‌تونست زندگیشون کنه..
و این اونو عذاب میداد.