اون گاهی لحظه های خیلی خوبی رو تجربه میکرد انگار واقعا خوشحال بود انگار گاهی همهی زندگیش توی اون چند لحظه خوب خلاصه میشد اون لبخند میزد گاهی و از سر خوشحالی گریه میکرد...
اون از اینکه نمیتونست خودش رو توضیح بده خسته شده بود اینکه چرا فقط نمیتونه همه چیز رو بدون هیچ پرده ای بگه اون انگار نمیتونست دهنش رو باز کنه شاید از ترس قضاوت شدن شایدم بخاطر اینکه میترسید با گفتن همه چیز خراب بشه نمیتونست بزاره ولی باید یه روزی همه چیز رو میگفت شاید فهمیدن و قضاوت نکردن، اون که نمیدونست قراره چی بشه انگار فقط خودش داشت اتفاقات آینده رو حدس میزد و رنج میبرد.
اون خیلی داشت عجیب رفتار میکرد
انگار که خودش نبود(این فقط چیزی بود که مدام به خودش میگفت.من خودم نیستم،من اینطوری نبودم،من چم شده،چرا دارم اینطوری رفتار میکنم)
اون چرا نمیتونست خوشحال باشه
خوشحال بودن انقدر سخته؟
فکر نکنم
آخه اون با اون روزهای که میگذرونده چطور میتونست حتی لبخند بزنه
زندگی وقتی همه اتفاقات بدو به جونش مینداخت گاهی شاید اشتباهی یه چند دقیقه خوب از دستش درمیرف ولی اون با اینکه حتی برای اون چند دقیقه شکرگذار بود نمیتونست زندگیشون کنه..