اون خیلی داشت عجیب رفتار میکرد
انگار که خودش نبود(این فقط چیزی بود که مدام به خودش میگفت.من خودم نیستم،من اینطوری نبودم،من چم شده،چرا دارم اینطوری رفتار میکنم)
اون چرا نمیتونست خوشحال باشه
خوشحال بودن انقدر سخته؟
فکر نکنم
آخه اون با اون روزهای که میگذرونده چطور میتونست حتی لبخند بزنه
زندگی وقتی همه اتفاقات بدو به جونش مینداخت گاهی شاید اشتباهی یه چند دقیقه خوب از دستش درمیرف ولی اون با اینکه حتی برای اون چند دقیقه شکرگذار بود نمیتونست زندگیشون کنه..
اون؟
چرا گاهی جوابی برای هیچکدوم از مشکلاتش نداشت؟
اون گاهی دنباله دلیل نبود فقط میخواست یه راهحل برای خلاصی ازشون پیدا کنه