اون خیلی داشت عجیب رفتار میکرد
انگار که خودش نبود(این فقط چیزی بود که مدام به خودش میگفت.من خودم نیستم،من اینطوری نبودم،من چم شده،چرا دارم اینطوری رفتار میکنم)
اون چرا نمیتونست خوشحال باشه
خوشحال بودن انقدر سخته؟
فکر نکنم
آخه اون با اون روزهای که میگذرونده چطور میتونست حتی لبخند بزنه
زندگی وقتی همه اتفاقات بدو به جونش مینداخت گاهی شاید اشتباهی یه چند دقیقه خوب از دستش درمیرف ولی اون با اینکه حتی برای اون چند دقیقه شکرگذار بود نمیتونست زندگیشون کنه..
اون؟
چرا گاهی جوابی برای هیچکدوم از مشکلاتش نداشت؟
اون گاهی دنباله دلیل نبود فقط میخواست یه راهحل برای خلاصی ازشون پیدا کنه
اون گاهی سعی میکرد فقط فراموش کنه فراموش کنه زندگی خوبی نداره فراموش کنه بهش سخت میگذره فراموش کنه نمیتونه چیزی رو درست کنه فراموش کنه همه چیز داره روز به روز خراب تر میشه فراموش کنه چه خاطرات ناخوشایندی داشته ولی چطور میشه در حالی که داشت توشون خفه میشد فراموششون کنه و یا حتی بهشون اهمیت نده
اون هر شب دعا میکرد وقتی بیدار میشه چيزی یادش نباشه دلش میخواست خالی شه حتی دلش نمیخواست اسمش رو یادش بمونه...