eitaa logo
اون؟
2 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
خیال هایش کجان؟ کپی=جهنم https://eitaa.com/sabreen
مشاهده در ایتا
دانلود
و این اونو عذاب میداد.
همه چیز داشت زیادی عجیب می‌شد ولی چرا؟
چرا گاهی جوابی برای هیچکدوم از مشکلاتش نداشت؟
مسخرس
تقربیا همه چیز
اون؟
چرا گاهی جوابی برای هیچکدوم از مشکلاتش نداشت؟
اون گاهی دنباله دلیل نبود فقط میخواست یه راه‌حل برای خلاصی ازشون پیدا کنه
اون گاهی سعی می‌کرد فقط فراموش کنه فراموش کنه زندگی خوبی نداره فراموش کنه بهش سخت میگذره فراموش کنه نمیتونه چیزی رو درست کنه فراموش کنه همه چیز داره روز به روز خراب تر میشه فراموش کنه چه خاطرات ناخوشایندی داشته ولی چطور میشه در حالی که داشت توشون خفه می‌شد فراموششون کنه و یا حتی بهشون اهمیت نده اون هر شب دعا می‌کرد وقتی بیدار میشه چيزی یادش نباشه دلش می‌خواست خالی شه حتی دلش نمی‌خواست اسمش رو یادش بمونه...
و این چرخه ادامه داشت هر روز صبح که چشم باز می‌کرد انگار که از اول یه مسیر بی‌پایان دوباره شروع می‌کرد اما این بار وزن خاطرات فراموش‌نشده حتی سنگین‌تر به نظر می‌رسید. انگار که خاطرات مثل یه لایه غبار روی روحش نشسته بودن و هر چقدر هم سعی می‌کرد پاکشون کنه باز هم یه ردی باقی می‌موند یه ردی که مدام بهش یادآوری می‌کرد اون کسی نیست که فکر می‌کنه یا شاید کسی نیست که باید باشه
گاهی وقتا وقتی توی آينه نگاه می‌كرد تصوير غریبه‌ای رو می‌ديد غریبه‌ای با چشمانی خسته و مضطرب که انگار زندگیش رو از دست داده بود و اون غریبه با صدای خودش ولی با لحنی بیگانه تکرار می‌كرد من کی‌ام؟ چم شده؟ چرا اینقدر عجیبم؟ این تکرار مثل یه سم آروم آروم توی وجودش پخش می‌شد و هر ذره از اطمینانش رو نسبت به خودش از بین می‌برد
حتی اون لحظه‌های کوتاه خوشحالی هم رنگ باخته بودن ولی چرا انگار که یه پرده‌ی نازک خاکستری روی همه چیز کشیده شده بود اون لبخند می‌زد ولی انگار لبخندش واقعی نبود یه ماسک بود روی صورتش و از این نقاب زدن بیشتر از هر چیز دیگه عذاب می‌کشید عذاب از اینکه حتی نمی‌تونست خوشحالی واقعی رو تجربه کنه حتی وقتی که پیش رو داشت انگار که خوشحالی یه زبانی بود که اون بلد نبود صحبت کنه یه موسیقی بود که گوشش قادر به شنیدنش نبود...
و این احساس ناتوانی دوباره مثل یه موج اون رو در بر می‌گرفت موجی که می‌خواست همه چیز رو با خودش ببره همه چیز رو نابود کنه و اون توی این موج فقط شناور بود بدون هیچ تلاشی برای نجات چون انگار دیگه نیرویی برای نجات دادن خودش هم نداشت فقط منتظر بود تا بالاخره این موج اونو به جایی ببره که دیگه هیچ دردی نباشه جایی که شاید، شاید دیگه هیچ احساسی نباشه.
اون خیلی دور بود