داشت نابود میشد
انگار لبخندها و خوشیها دلشون نمیخواست باهاش همسفر بشن غمها و ناراحتیها با اشتیاق پشت سرش میدویدند
فکر آینده و حسرت گذشته نمیذاشتن به حال فکر کنه و گاهی حتی در حال به آیندهای که قراره پیش روش باشه و به گذشته نسبتا تلخش که هیچ وقت نمیتونست عوضش کنه فکر میکرد
گاهی زندگی وقتی که تو خیلی خوشحالی و داری لحظات خوبی رو سپری میکنی با قدم های آرومش میاد و اون لحظههای خوشو تبدیل به غمهای ابدی میکنه ولی انگار زندگی با غمهاش برای اون از همون اول پیش قدم شده بود چون اصلاً براش فرصتی برای خوشحال بودن نذاشت و از همون اول دردها رو به جونش انداخت
همیشه حسرت اینو داشت که از ته دلش لبخند بزنه از ته دلش بخنده و یک بارم که شده از سر خوشحالی گریه کنه ولی انگار آینده هیچ وقت طبق میل اون نبود گاهی اوقات فکر میکرد دنیا اصلاً نمیخواست اون لحظات خوشی رو تجربه کنه گاهی فکر میکرد دنیا اونو به بازی گرفته اونو بازیچه دست خودش کرده و اون شد یک عروسک خیمه شب بازی که بدبختی و غمها و دردهای اون باعث خنده روی لبای دنیا میشه
صدای قهقهههای دنیا قلبش رو تکه تکه میکرد