حتی اون لحظههای کوتاه خوشحالی هم رنگ باخته بودن ولی چرا انگار که یه پردهی نازک خاکستری روی همه چیز کشیده شده بود اون لبخند میزد ولی انگار لبخندش واقعی نبود یه ماسک بود روی صورتش و از این نقاب زدن بیشتر از هر چیز دیگه عذاب میکشید عذاب از اینکه حتی نمیتونست خوشحالی واقعی رو تجربه کنه حتی وقتی که پیش رو داشت انگار که خوشحالی یه زبانی بود که اون بلد نبود صحبت کنه یه موسیقی بود که گوشش قادر به شنیدنش نبود...
و این احساس ناتوانی دوباره مثل یه موج اون رو در بر میگرفت موجی که میخواست همه چیز رو با خودش ببره همه چیز رو نابود کنه و اون توی این موج فقط شناور بود بدون هیچ تلاشی برای نجات چون انگار دیگه نیرویی برای نجات دادن خودش هم نداشت فقط منتظر بود تا بالاخره این موج اونو به جایی ببره که دیگه هیچ دردی نباشه جایی که شاید، شاید دیگه هیچ احساسی نباشه.
اون دوباره توی سکوت خودش غرق میشد انگار یه نیروی نامرئی هر تلاشی که میکرد به عقب هل میداد بارها و بارها سعی کرده بود ولی انگار هر بار فقط گرهها رو کورتر میکرد حس میکرد یه دیواری نامرئی بین خودش و چیزی که باید درست میشد،فاصله انداخته اون چیز ،اون باید...
خیلی دور بود انقدر دور که حتی نمیتونست تصویرش رو واضح ببینه فقط یه هاله کم رنگ ازش باقی مونده بود
او نمیدونست که چرا رفتار آدما داره باهاش عوض میشه اون نمیفهمید دقیقا چرا دارن باهاش اینطوری رفتار میکنن شاید رفتار بقیه عادی بود شاید اون زیادی داشت احساس میشد
یا شایدم زیادی عجیب