اون دوباره توی سکوت خودش غرق میشد انگار یه نیروی نامرئی هر تلاشی که میکرد به عقب هل میداد بارها و بارها سعی کرده بود ولی انگار هر بار فقط گرهها رو کورتر میکرد حس میکرد یه دیواری نامرئی بین خودش و چیزی که باید درست میشد،فاصله انداخته اون چیز ،اون باید...
خیلی دور بود انقدر دور که حتی نمیتونست تصویرش رو واضح ببینه فقط یه هاله کم رنگ ازش باقی مونده بود
او نمیدونست که چرا رفتار آدما داره باهاش عوض میشه اون نمیفهمید دقیقا چرا دارن باهاش اینطوری رفتار میکنن شاید رفتار بقیه عادی بود شاید اون زیادی داشت احساس میشد
یا شایدم زیادی عجیب
اون عقب افتاده بود ولی نمیدونست از چی
احساس میکرد همیشه عقبه انگار همه داشتن روز به روز جلو تر میرفتن و اون هنوز سره خونه اول بود..
اون مشکلات زیادی داشت
یعنی خیلی خیلی مشکلات زیادی داشت
که گاهی یا بهتره بگم اکثرا اذیتش میکردن