او نمیدونست که چرا رفتار آدما داره باهاش عوض میشه اون نمیفهمید دقیقا چرا دارن باهاش اینطوری رفتار میکنن شاید رفتار بقیه عادی بود شاید اون زیادی داشت احساس میشد
یا شایدم زیادی عجیب
اون عقب افتاده بود ولی نمیدونست از چی
احساس میکرد همیشه عقبه انگار همه داشتن روز به روز جلو تر میرفتن و اون هنوز سره خونه اول بود..
اون مشکلات زیادی داشت
یعنی خیلی خیلی مشکلات زیادی داشت
که گاهی یا بهتره بگم اکثرا اذیتش میکردن
آدما عجیب تر از چیزی ان که فکر میکرم(آدما چقدر عجیبن)
چیزی که بعد از هر مکاله با آدما میگفت اصلا مکاله مهم نبود اون همیشه آخرش به همین میرسید
آدما خیلی عجیبن..
من باعث دردسرم من همه چیزو خراب میکنم من یه روانیم چرا دارم اینطوری رفتار میکنم این چه رفتاریه چه اخلاقیه من دارم همه رو از هم جدا میکنم دارم همه رو روز به روز از خودم دور میکنم دارم زندگی رو نه تنها برای خودم برای دیگرانم جهنم میکنم من چم شده من اینطوری نبودم
حرف های که بعد از هر بحثی به خودش میگفت