آدما عجیب تر از چیزی ان که فکر میکرم(آدما چقدر عجیبن)
چیزی که بعد از هر مکاله با آدما میگفت اصلا مکاله مهم نبود اون همیشه آخرش به همین میرسید
آدما خیلی عجیبن..
من باعث دردسرم من همه چیزو خراب میکنم من یه روانیم چرا دارم اینطوری رفتار میکنم این چه رفتاریه چه اخلاقیه من دارم همه رو از هم جدا میکنم دارم همه رو روز به روز از خودم دور میکنم دارم زندگی رو نه تنها برای خودم برای دیگرانم جهنم میکنم من چم شده من اینطوری نبودم
حرف های که بعد از هر بحثی به خودش میگفت
اون همیشه کسایی رو که بهش توجه میکردن و بهش اهمیت میدادن رو از خودش دور میکرد یه جورایی اونا رو از خودش میروند.
شاید چون نمیتونست هیچوقت همون توجه و یا کمتر از اون رو متقابلا بهشون بکنه اون از یه سری چیز ها محروم بود چیز های که همه داشتن و این اون رو گاهی اذیت میکرد..