گاهی آدما رو نه از بیعلاقگی بلکه از ترس کم آوردن پس میزند از ترس اینکه یک روز چشماشون پر از توقع بشه و اون هنوز همونقدر خالی بمونه که همیشه بوده اون بلد نبود مثل بقیه دوست داشتن رو خرج کنه نه چون دلش نمیخواست چون انگار از یک جایی به بعد همهچیز درونش به صرفهجویی رسیده بود انگار از یه جایی به بعد یاد گرفته بود که برای صرفهجویی کردن احساس ، کلمه، نوازش، حتی دلتنگی رو توی خودش نگه داره برای همین هر وقت کسی زیادی نزدیک میشد یه چیزی درونش یخ میزد نه از سردی واقعی از وحشت اینکه مبادا اون آدم گرمی رو بخواد که خودش هیچوقت نداشته مبادا مجبور بشه از پس اون محبت بربیاد و این تلخه وقتی آدم از همون چیزی میترسه که بیشتر از هر چیز بهش احتیاج داره اون گاهی با خودش هم مهربون نبود چه برسه به کسایی که میخواستن براش بمونن انگار سالها بود یاد گرفته بود چیزهای خوب رو فقط از دور نگاه کنه فقط نگاه کنه و بعد آروم خیلی آروم از کنارشون رد بشه اما پشت اون بیتفاوتی ظاهری یه عالمه حس ناگفته دفن شده بود دلخوری، حسرت، خجالت نیاز به دیده شدن نیاز به اینکه بمونن و نترسن از این همه ناتمام بودن، اون آدم از دست دادن بود البته تبدیل شد به آدم از دست دادن حتی پیش از آنکه چیزی را واقعاً داشته باشه، برای همین پیشاپیش خراب میکرد هر چیزی رو که میتونست نجاتش بده و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین بود اینکه بعضی آدما اونقدر از نبودن چیزهایی که بقیه داشتهاند زخمیاند که وقتی عشق و توجه بالاخره سراغشون میآید بهجای آغوش دیوار بلند میکنن.
اون گاهی از این که توی دام بیوفته میترسید
کیه که نترسه
اون شاید به دام افتادن واقعی رو ترجیح میداد به اون دارم های به ظاهر خیالی...اونا وحشی تر بودن خیلی وحشی اونا اونو میبستند و تا سر حد مرگ عذابش میدادن
فکر کن!
واقعا چرا باید اینطوری فکر کنه..
انگار که مغز و بدنش رو به یه شيطان فروخته باشه در حالی که روحش رو سفت چسپیده.
اصلا منطقی نیست