گاهی زندگی وقتی که تو خیلی خوشحالی و داری لحظات خوبی رو سپری میکنی با قدم های آرومش میاد و اون لحظههای خوشو تبدیل به غمهای ابدی میکنه ولی انگار زندگی با غمهاش برای اون از همون اول پیش قدم شده بود چون اصلاً براش فرصتی برای خوشحال بودن نذاشت و از همون اول دردها رو به جونش انداخت
همیشه حسرت اینو داشت که از ته دلش لبخند بزنه از ته دلش بخنده و یک بارم که شده از سر خوشحالی گریه کنه ولی انگار آینده هیچ وقت طبق میل اون نبود گاهی اوقات فکر میکرد دنیا اصلاً نمیخواست اون لحظات خوشی رو تجربه کنه گاهی فکر میکرد دنیا اونو به بازی گرفته اونو بازیچه دست خودش کرده و اون شد یک عروسک خیمه شب بازی که بدبختی و غمها و دردهای اون باعث خنده روی لبای دنیا میشه
صدای قهقهههای دنیا قلبش رو تکه تکه میکرد
دنیای ظالمانه داشت اونو مثل یک دریا درون خودش قورت میداد اون در حال غرق شدن بود انگار کسی نمیتونست اونو نجات بده و یا شاید اصلاً کسی نمیخواست اونو نجات بده
کار سختی توی جهان وجود نداره همیشه بستگی به آدمش داره که اون کار رو سخت میبینه یا راحت
راستش دنبال خوشیهای بیجا نبود اون فقط یکم شیرینی تو زندگی میخواست یکم شیرینی که حداقل بتونه باهاش به جای لبخند مصنوعی با صدای بلند بخنده و لبخند بزنه ولی از نوع واقعیش
اونا دل نازک بودن اونا هم داشتن یه سری چیز ها رو تازه تجربه میکردن نمیتونست با گفتن دردهاش اونا رو دل آزرده کنه
حتی دریا برای اینکه غم هایش رو فروکش کنه از موجها استفاده میکنه ولی اون چیزی و یا کسیو نداشت که غمها و ناراحتیهاشو به دوش بکشه و یا حتی بهشون گوش کنه