نا امید شده بود
از خودش
از کار های که میکرد
از رفتار های که نشون میداد
از تصمیم های که میگرفت
از چیز های که میخواست
از خودش نا امید شده بود از خودش برای خودش پشیمون بود
دنیا داشت رو سرش خراب میشد و اون فقط داشتم نگاه میکرد
انگار اختیار بدنش دست خودش نبود فقط انگار فقط میتونست خودش رو تماشا کنه
برخلاف دریا که گاهی خیلی آرومه و اگه توش غرق شی مثل سکوت ابدیه افکارات گاهی خیلی شلوغن ولی گاهی حتی با وجود غرق شدن توی اون شلوغی حس آرامش بهت دست میده ولی بستگی داره چه جور افکارتی باشه گاهی با غرق شدن تو یه سری افکارات خودتو به کشتن میدی
نمیدونه
شاید فقط خیاله
شاید اونقدر زندگی رقت انگیزی نداره
شاید گاهی مسخره بازی هاش و خنده هاش واقعی بودن
اون تغییر میخواست میخواست همهچیز تغییر کنه ولی نمیدونست چیزی که باید تغییر کنه خودشه نه اطرافش اون داشت سخت تلاش میکرد ولی اصلا برای کی برای چی بیفایده بود تلاش برای یه خنده دیگه تلاش برای یه حس خوب دیگه تلاش برای با لبخند نگاه کردن به آسمون انگار داشت توی افکار پوچ ذهنش خفه میشد دیواره های دهنش نزدیک و نزدیک تر میشدن و فقط میتونست نگاه کنه نگاهی که داشت کمکم مهو میشد
اون چرا انقدر اصرار داشت تا از ته دل بخنده
شاید چون دلش میخواست تجربش کنه اون حس رو اون لحظه رو
شاید جای دیگهی هم باشه جای که بتونیم کمی حس رهایی کنیم جای مثل یه دنیای دیگه که داخلش هیچ خبری از غم و ناراحتی و اتفاق های بد نباشه جای که توش بتونیم خودمون باشیم حتی برای چند لحظه هم که شده
چه میدانست این بار جاده تصمیم به مست شدن گرفته بود زیرا او را به هر جای جز مقصد نامعلومش میبرد