اون تغییر میخواست میخواست همهچیز تغییر کنه ولی نمیدونست چیزی که باید تغییر کنه خودشه نه اطرافش اون داشت سخت تلاش میکرد ولی اصلا برای کی برای چی بیفایده بود تلاش برای یه خنده دیگه تلاش برای یه حس خوب دیگه تلاش برای با لبخند نگاه کردن به آسمون انگار داشت توی افکار پوچ ذهنش خفه میشد دیواره های دهنش نزدیک و نزدیک تر میشدن و فقط میتونست نگاه کنه نگاهی که داشت کمکم مهو میشد
اون چرا انقدر اصرار داشت تا از ته دل بخنده
شاید چون دلش میخواست تجربش کنه اون حس رو اون لحظه رو
شاید جای دیگهی هم باشه جای که بتونیم کمی حس رهایی کنیم جای مثل یه دنیای دیگه که داخلش هیچ خبری از غم و ناراحتی و اتفاق های بد نباشه جای که توش بتونیم خودمون باشیم حتی برای چند لحظه هم که شده
چه میدانست این بار جاده تصمیم به مست شدن گرفته بود زیرا او را به هر جای جز مقصد نامعلومش میبرد
من فقط میخوام بخوابم
برای یه مدت طولانی
و وقتی بیدار شدم
همه چیز تغییر کرده باشه
حتی خودم.