جایی در قلبِ من تو زندگی می کنی ؛
روی کاناپه لم می دهی و کانال عوض می کنی و بعد غر می زنی: اه اینم که باز هیچی نداره.
سیگار می کشی و به آینده ات فکر می کنی.
دستانِ مادرت را می بوسی و از او طلبِ ماشینش را می کنی و او که می گوید: نه.
تو باز سوییچ را برمی داری و می گویی: راضی باش مامان.
با گوشی ات ماشین بازی می کنی و وقتی امتیاز کسب می کنی از آن لبخندهای ریحانه کُش می زنی.
پیرهنِ سیاهت را در می آوری و گوشهِ قلبم ولو می کنی.
هرروز جوراب هایت را لا به لایِ رگ هایم گم می کنی. ( بین خودمان بماند من خودم قایمشان می کنم )
رو به روی آینه شکلک در می آوری و بعد به احمق بودنت قاه قاه می خندی.
دست لای موهای سیاه و فِرَت می بری و سعی می کنی گره شان را باز کنی اما باز نمی شوند که.
نگاه های دلبرانه ات را هاید می کنی و سرت را زیر نگه می داری.
با خواهرت شوخی می کنی و سر به سرش می ذاری ؛ به دردودل های خواهرت گوش می دهی و بعد می گویی: کسی اذیتت کرد بیا به خودم بگو. موهایش را برایش شانه می زنی و بعد میبافی. و من با خودم می اندیشم که این موهای بلند به چه کارم می آیند وقتی تو نیستی که ببافیشان؟
چشم هایت را به ماه می دوزی و من نمی دانم به چه چیزی یا چه کسی می اندیشی؛ اهمیت هم نمی دهم.
چون به هرکس بیندیشی باز فقط توی قلبِ من خانه داری و نه هیچ جای دیگر.
این تنها منم که تو را در خانهِ قلبم راه داده ام عزیزکم.
حالا تو هِی به اغیار بیندیش. بیندیش ببینم به کجا می بَرندَت.
بیندیش و در قلبت راهشان بده ببینم برایت چه می کنند...
بگذار به تو این اطمینان را بدهم که هیچکس نمی تواند تو را مانند من دوست بدارد... هیچکسِ هیچکس.