تازه بعدشم خواب دیدم که رفیقم " هوام دوباره پسه " پلی کرده و جفتمون نشستیم داریم باهاش میخونیم و گریه میکنیم و البته حضور اشکان خطیبی رو هم نمیتونم انکار کنم وقتی که کنارمون نشسته بود و داشت باهامون گریه میکرد و میخوند: همیشه میلنگه یجای زندگیم.
نمیخوام پیر شی با یکی دیگه
از زندگی سیر شی با یکی دیگه...
گفتی دیر شده خیلی دیگه
تویی طول میدی همش ببین به کی میگه :)))))
نشستم جلوی آیینه و طبق معمول سعی کردم که موهایم را شانه بزنم. نگاهی بهشان انداختم ؛ مانندِ همیشه لخت و زیتونی رنگ.
تو از پشتِ آیینه هویدا شدی و شانه را به دست گرفتی و دانه به دانه گره از موهایم باز نمودی و وقتی موهایم کاملا صافِ صاف شد و در آفتابِ طلایی رنگ زیتونی تر از همیشه شد دست هایت را با ظرافت به حرکت انداختی و شروع کردی به موهایم را بافتن. خندیدم. مثلِ همیشه در یک خطِ بسیار منظم. چشم هایم را بستم و اجازه دادم که هرچقدر دلت میخواهد با موهایم ور بروی و با دستانت پیچ و تابشان بدهی. بلاخره تمام شد. سرم را برگرداندم تا نگاهم در نگاهت گره بخورد مثلِ همان روزی که روبرویِ بستِ شیخ طوسی نگاهم در نگاهت گره خورد و قلبم هری ریخت پایین. قلبِ تو هم هری ریخت پایین؟ نمی دانم.
سرم را که برگرداندم نبودی. مثلِ همیشه. موهایم هم مثلِ اول پَت و پژمرده بود. بافته هم نشده بود. سرم را روی میز گذاشتم و گریستم. طولانی. آنقدر که لا به لایِ اشک هایم خوابم برد...
در خواب تو به سراغم می آمدی... حتماً می آمدی...