نمیخوام پیر شی با یکی دیگه
از زندگی سیر شی با یکی دیگه...
گفتی دیر شده خیلی دیگه
تویی طول میدی همش ببین به کی میگه :)))))
نشستم جلوی آیینه و طبق معمول سعی کردم که موهایم را شانه بزنم. نگاهی بهشان انداختم ؛ مانندِ همیشه لخت و زیتونی رنگ.
تو از پشتِ آیینه هویدا شدی و شانه را به دست گرفتی و دانه به دانه گره از موهایم باز نمودی و وقتی موهایم کاملا صافِ صاف شد و در آفتابِ طلایی رنگ زیتونی تر از همیشه شد دست هایت را با ظرافت به حرکت انداختی و شروع کردی به موهایم را بافتن. خندیدم. مثلِ همیشه در یک خطِ بسیار منظم. چشم هایم را بستم و اجازه دادم که هرچقدر دلت میخواهد با موهایم ور بروی و با دستانت پیچ و تابشان بدهی. بلاخره تمام شد. سرم را برگرداندم تا نگاهم در نگاهت گره بخورد مثلِ همان روزی که روبرویِ بستِ شیخ طوسی نگاهم در نگاهت گره خورد و قلبم هری ریخت پایین. قلبِ تو هم هری ریخت پایین؟ نمی دانم.
سرم را که برگرداندم نبودی. مثلِ همیشه. موهایم هم مثلِ اول پَت و پژمرده بود. بافته هم نشده بود. سرم را روی میز گذاشتم و گریستم. طولانی. آنقدر که لا به لایِ اشک هایم خوابم برد...
در خواب تو به سراغم می آمدی... حتماً می آمدی...
شاید باورتون نشه ولی یکی از تفریحاتم اینه که بشینم اکانتای شما رو رصد کنم و از زیبایی بعضیاتون لذت ببرم.