eitaa logo
مخمور.
31 دنبال‌کننده
397 عکس
171 ویدیو
1 فایل
آن زمان تو نبودی ولی اگر بودی ، مطمئنم خدا سوره‌ای را با آیهِ "و قسم به چشمان تو" آغاز می‌کرد. - شاخهٔ هم‌خونِ جـ ـدا ماندهٔ او. - ما جاودانه‌ایم، بر این می‌توان گریست. - یه ته مونده از خاك. - برای "Sh"
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد تو هرکی میاد گند میزنه تو اعصاب و زندگیم بازم به تو فحش میدم چون اگه تو می‌موندی اصلا امکان نداشت من با این پفیوزا حتی حرف بزنم چه برسه به اینکه باهاشون معاشرت و رفت و آمد داشته باشم!
تراپیست کل مدرسمون منم بعد خودم سر یه مشکل کوچیک به بن‌بست می‌خورم. جالبه نه؟
مخمور.
شب خودت زخمامو می‌بندی برام صبح خودت دوباره خنجر می‌زنی :))))
پشیمونی نیست تهِ قلبم فقط واسه اون روزا کمی دلتنگم.
Oh , need a love , now , my heart is thinking of...
خانواده‌ی پدری🚮
شانسم:
آدمی‌زادی که دلش دست خودش نیست و واسه کس و ناکس دلش تنگ می‌شه کجاش اشرف مخلوقاته؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هنگامی که میخواست او را در خاک بگذارد ؛ برای لحظه ای تمامِ خاطراتش را مرور کرد ؛ وقت هایی که بالای سر فرزندشان حسین کاسه ی آب می گذاشت یا وقت هایی که موهای حسن را شانه می زد و صورت زینب را نوازش می کرد. لبخندهایش را به خاطر آورد وقتی حسن در بغلش می خندید و ذوقش را وقتی حسین برای اولین بار "مادر" صدایش زد. و چشمانِ غم زده اش را وقتی به پیکرِ بی جان رسول خدا چشم دوخته بود و داشت گریه می کرد؛ این آخری ها کمتر چشمانش را دیده بود چون دیگر رمقی برایش نمانده بود که چشمانش را باز نگاه دارد. صدای گریه هایش را هنگام نمازِ صبح و رنجِ صورتش را وقتی که میخواست دستهایش را برای قنوت بالا ببرد... یا لرزشِ آرامِ شانه هایش را شب هنگام وقتی همه به خواب فرو می رفتند. و همان روز را مرور کرد که هردو برای همدیگر در آغوشِ یکدیگر گریستند... دلش برای دخترعمویِ 18 ساله اش تنگ می شد وقتی به او می گفت: علی جان! دوستت دارم! اما حالا هنگامهِ فراغ رسیده بود خاک آغوش باز کرده بود برای اینکه فاطمه را از این دنیا جدا کند و به دست پدرش برساند... علی باید از او دل می کند. از آن نگاه ها ، از آن لبخندها ، از آن گریه هایِ وقت و بی وقت ، از آن دست های شکسته ، از آن صورتِ نیلی... از آن "علی جان! دوستت دارم!"ها ، علی باید از فاطمه اش دل می کَند. آرام زیر لبی گفت: فاطمه جان! میترسم بعد تو زیاد زنده بمانم... و آرامتر گریست...نگاهی به حسین که آن سمت ایستاده بود کرد و دوباره آرام گفت: فاطمه ام! قرارمان کنارِ گودیِ قتلگاه!