اون صحنه از زندگیت که نشستی تو خونهی مامان بزرگت خالههات و دختراشون و مامانت و خواهرت هم همه اونجان ؛ همون صحنهایه که باعث میشه تمام درداتو فراموش کنی.
تو بهم نمیگی دوسم داری ولی من باید خودم از رو لبخندهای بدون دلیلت به من و نگاهای سوزانندهت که سر تا پامو آتیش میزنه بفهمم که چقدر عاشقمی.
مخمور.
هنوزم مثل بچگیام عادت دارم وقتی با یکی قهرم میرم بهش میگم باهاش قهرم.
و عادت بدیه نسبتاً.
بهم میگه: ازت میترسم.
میگم: مگه من بوگام داسیام؟ مگه انداختمت تو اتاقی که توش مار دو سره؟ چرا ازم میترسی؟
جواب میده: چون چشات مثل چشای اون زنهس؛ کهربائی. لبات مثل لبای اونه ، پوستتم مثل اون مهتابیـه.
میخندم: پس از نظر تو منم اساطیریام آره؟
با همون چشمای ناراحتش میگه: من شوخی ندارم باهات. میترسم مثل اون بذاری بری. منم مریضت شم. مثل همون پسره تو بوفِ کور. بهم قول میدی نری؟
میگویم: خب معلومه که قول میدم.
من دوسِت نداشتم؟
من هروقت ویساتو پلی میکردم قلبم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ثانیه توی بدنم میدویید.