از یه جایی به بعد با اینکه از اعماق وجودت به عشق اعتقاد داری ، ترجیح میدی برای اینکه عشق زندگیتو بیشتر از این نابود نکنه بزنی زیر همهچیز ، چشماتو ببندی و با مهیار بخونی: دروغه عشق. دروغه دلتنگـی.
گفتم: تو یبارم برای من شعر نگفتی! واسه همه گفتی ها، اما برای من... نه.
خندید. بلند بلند. کتش را از پشت صندلی برداشت و رفت سمت در خروجی. هنگامی که داشت در را باز میکرد برگشت، آمد سمتم و در گوشم آرام گفت: دیوونه. من قبل از اینکه تو رو ببینم اصلا شاعر نبودم. اصلا بلد نبودم شعر بگم. چرا انقدر منو با حرفات اذیت میکنی؟ تو باعث میشی من بتونم قافیهها رو کنار هم ردیف کنم و شعر بگم. بعد میگی برا من شعر نگفتی؟ برو دخترخانم. برو منو اذیت نکن.
بعد گونه ام را بوسید. مثل اینکه دارد ملکی را که سندش به نامش خورده میبوسد. با تحکم گفتم: قبل از اینکه منو ببوسی ، اجازه بگیر!
خندید. بلندتر از قبل و گفت: مگه آدم برا بوسیدنِ خودش هم باید اجازه بگیره؟
و رفت. قدم هایش را شمردم. هفت تا شد که رسید به در. برگشت و نگاهم کرد. از همان نگاههای تب دار. خندید و لب زد: دوسِت دارم خوشگله!
سرم را تکان دادم و خندیدم و او با صدایی بلندتر گفت: تو چی؟ تو هم؟
با لبخندی گفتم: نمیدونم! شاید!
لبخند زد: بدجنس! و رفت،مثل رفتنِ جان از بدن...