دیشب رفتم بالای کوه و به تماشای شهرم ایستادم. به خانههایی نگاه کردم که تازه ساخته شده بودند. به برجهای نورانی. به کودکانی که صدای بازیشان از آنطرفتر میآمد. به زن و شوهری که تازه عروسی کرده بودند و دست در دست هم داشتند قله را فتح میکردند. به آسمانِ زیبایِ شهر. به خیابانهای تمیز و زیبا. به چراغهایی که سرتاسر شهر را روشن میکردند. و یک لحظه با خودم اندیشیدم تمام اینها ممکن است به یک لحظه نابود شود. تمام خانهها ، تمام چراغها ، کودکان ، همه و همه...
و گریستم. طولانی. به یاد آن دختری که تخت خواب صورتی رنگش به رنگ خون درآمده بود. به یاد آن مادری که کودک دو ماههاش را گذاشت و رفت... به یاد ورزشکارانی که وقت نکردند تا به آرزوهایشان برسند و رکورد خود را جا به جا کنند. به یاد آرمیتاها و پدرانی که از دست دادهاند... و از صمیم قلبم دلم میخواست فریاد بزنم و بگویم: مرگ بر ظلم و استکبار! مرگ بر آمریکا و اسرائیل!
مخمور.
اینجوریه که داری یه آهنگ اعتراضی گوش میدی و تمام وجودت پر از خشمه ، ولی از لحظهی۴:۳۰ به بعد که میگه: مرگ بر قتل خندههای روشن علیرضا ، بغض چکمهشو میذاره روی گلوت و وقتی که میگه: مرگ بر گلولهای که خط کشید روی خاطرات آرمیتا... به خودت میای میبینی چشات پر از اشکه و داره چك چك بارون میباره از چشمای خشمگینت...
من دیگه زدم به سیم آخر میرم به مامانش پیام میدم یا پسرتونو پست میکنین دم خونم یا هم که لوکیشن خونتونو میدم ب نتانیاهو🤣🤣🤣
( فقط شماره مامانشو دارم )