با پررویی تمام میگه: چه حسی داره وقتی منو میبینی؟
بهش میگم: نمیشه توصیفش کرد ولی بذار برات یه مثال بزنم ، اون گلی که کنده تو بازی فینال جام حذفی اسپانیا به رئال زد، تو وقتهای اضافه، یادته چقدر خوشحال شدیم؟ هردومون؟ یادته میخواستی کل خونه رو منفجر کنی؟
میگه: آره یادمه!
میگم: خب منم همین حسو دارم بعد دیدنت. دلم میخواد دنیا رو منفجر کنم.
میخنده میگه: پس من یک خطر بزرگ برای انسانهای دیگه محسوب میشم. نکنه یه وقت بخوای دنیا رو منفجر کنی واقعاً؟
خوشم میاد از این پرروبازیاش. میگم: تا وقتی تو توی این دنیا باشی منفجرش نمیکنم ، خیالت تخت.