پسربچهش رو نشوند کنارش و گوشیش رو داد دستش. پسرک هم با گوشی ور رفت، رفت توی موسیقیها. داشت موزیکها رو دونه دونه پلی میکرد که رسید به این موزیک: شدی واسم یادش بخیر...
یاد خاطراتش افتادم. اینکه چقدر زمانی کسی رو دوست داشت و اون بهش گفت که نمیخوادش. یاد اون زمانهایی افتادم که به من میگفت که چقدر دوسش داره. یاد دلتنگیهاش برای اون شخص...
سرم رو آوردم بالا و به صورت رنج کشیدهش نگاه کردم. چقدر این آدمِ مغموم ولی قوی رو دوست دارم. اون هم سرش رو آورد بالا و نگاهش به نگاهم گره خورد. رو به چشمهای صبورش لبخند زدم و از خدا خواستم منم مثل اون بتونم از همهچیِ «اون شخصِ خودم»بگذرم و به زندگیم بدون ِ اون ادامه بدم...