با دخترخالههام و خالههام میشینیم به یه مشکلاتی از زندگی هامون میخندیم که هر کدومشون حداقل به صد جلسه تراپی نیازمندن.
دلم میخواد وقتی دارم با یه پسر دیگه صحبت میکنم انقدر عصبی بشی که دندون قروچه بری عزیزم.
اصلا چندوقته همهچیز داره سخت و استرسزا پیش میره. دبیرا میخوان از درسای سال پیش امتحان بگیرن. بچههای مدرسه عوض شدن، از نصفیاشون بدم میاد. حس میکنم دارم چاق میشم. استرس کنکور رهام نمیکنه. رافینیا و خوان گارسیا و فرمین مصدوم شدن درست قبل بازی با پاریس. قدرت لوییز انریکه و شاگرداش هم که به کنار.
الان از اون مواقعیه که بازم دلم میخواد آدم نباشم و حتی اگه شده یه هیدروژن باشم که داره توی خورشید تبدیل به هلیم میشه، ولی آدمیزاد نههه.