امروز توی راه با دوستم داشتیم میخندیدیم به سلیقهام، به اینکه من فقط عاشق آدمای تاکسیک میشم و فقط از آدمای سمی خوشم میاد.
ولی بعد که تنها شدم، این کتابو باز کردم و این صفحه مثل آوار رو سرم خراب شد و جلوی اون همه آدم توی ایستگاه اتوبوس زدم زیر گریه....
آره عزیزم. من به شدت با کنار آمدن با درد خو گرفتهام :)
مخمور.
تو چشماش نگاه میکنم. تقلاشو برای اینکه بهم بفهمونه دوسم داره رو واقعاً ستایش میکنم. دوست دارم دوست
بهش میگم: من دیگه نمیتونم عاشق کسی باشم و بعد بهش نرسم! تو که دیدی. تو که تموم اون شبا رو کنارم بودی. تو که یادته اون لحظه هایی رو که از درد عشق تو تاریکی اتاقم به خودم می پیچیدم و گریه میکردم. تو که بودی وقتی بند بند استخونام درد میگرفتن از غصه زیاد. تو که خبر داری... پس لطفاً یکاری کن من عاشق این یکی نشم، یا هم که اگر عاشقش شدم منو بهش برسون.
من دیگه توان یه شکست دیگه رو ندارم :)
یهو دیدی...
اون شکلی که فرهمند نیا تو یک ساعت درس میده رو معلم ما تو پنج دقیقه جمع میکنه. حالا استاد واقعی کیه؟ فرهمند نیا یا معلم ما؟