دلم میخواد دخترخاله ها و خاله هامو جمع کنم ببرمشون باهم توی یه شهر خالی از سکنه زندگی کنیم.
عاشق شبای برفیام، چون احتمال داره بخاطر حفاظت از ماشینت از پارکینگ درش نیاری و شبو نزنی بیرون.
مخمور.
دست و پام داره میلرزه
دلم دوباره همون روزو میخواد ، با اینکه خودتم میدونی حالم اون روز چقدر بد بود!
نسبت بهت انقدر جِلِسم که حتی وقتی میبینم داری با اون خانوم سوپر مارکتیه حرف میزنی و ازش، چمیدونم، مثلاً میپرسی آبمیوه هاتون چنده؟
نفسم بند میاددد.