مخمور.
دست و پام داره میلرزه
دلم دوباره همون روزو میخواد ، با اینکه خودتم میدونی حالم اون روز چقدر بد بود!
نسبت بهت انقدر جِلِسم که حتی وقتی میبینم داری با اون خانوم سوپر مارکتیه حرف میزنی و ازش، چمیدونم، مثلاً میپرسی آبمیوه هاتون چنده؟
نفسم بند میاددد.
- اسکل شدی؟ معلومه که دیگه دوسش ندارم.
+ عه جدی؟ چون الان داره با اون دختره حرف میزنه.
- کووووو بببیننمممم
با اینکه عاشق خاله ها و دختر خاله هامم، ولی آدم شب یلدا باید پیش تو باشه، و خوش به حال اونی که تو بهش شب یلدا رو تبریک میگی...
مخمور.
هرچقدر میخوای دیر بیای ، دیر بیا. ولی من همچنان منتظرت میمونم.
یه روز این پیام رو با همین جملات براش میفرستم:
«تو خودت خبر نداری ولی میخوام ازین به بعد خبر داشته باشی که:
من چقدر صدات رو، طرز صحبت کردنت رو، مدل نگاههات رو، خندههای تمسخر آمیزت رو، لبخنداتو، مدل راه رفتنت رو، سیاهی چشمات رو، پلی لیستت و آهنگای مسخرش رو، لباسای خوشگلت رو، حتی نحوه گرفتن گوشیت توی دستات رو، دوست دارم...