خدایا من خیلی کوچولو موچولو و نحیف و ناتوانم ؛ توروخدا منو با اون امتحان نکن چون توانشو ندارم.
لطفاً خودت هرچه زودتر به دادم برس فدات شم.
مثلاً اینجوریه که داری فیلم شجاعی رو نگاه میکنی یهو اون یادت میاد بعد قلبت درد میگیره.
یا مثلاً داری نوشابه میخوری یهو چشمای اون میاد جلوی چشمات بعد نوشابهت از اشکت شور میشه.
یا برای مثال داری فیلم خنده دار میبینی و میخندی یهو یادت میاد که اونو نداری و حالت بد میشه.
یا داری با یکی حرف میزنی بعد یهو یادت میاد که اون عاشق یکی دیگهس و بدون هیچ حرفی با اون شخص پا میشی میری تا جلوی اون گریهت نگیره.
خلاصه که ؛ خیلی وحشتناکه زندگی.
خدایا ک م ک.
امروز:
- از خواب که بیدار شدم مامانم گفت بیا باهم کارای خونه رو بکنیم خونمون تمیز باشه سال نویی.
ـ بابام گفت عمهم از شاهرود داره میاد اینجا و ساعتهای ۷ ,۷:۳۰ میرسه.
- حاضر شدم تا برم پیش امام رضا جونم.
- مرد همسایه داشت کوچه رو آب و جارو میکرد.
- میوه فروشی سر کوچه یه عالمه میوه آورده بود برای شب عید.
- پسر خوشگله رفت برای عید خرید کنه.
- گلهایی که شهرداری تازه کاشته بود توی گذرگاهها به شهر جلا میداد.
- تمام خیابونا شلوغ بود و مردم در تکاپو بودن برای عید. ماهی قرمز. سبزه. سمنو. سنبل. خلاصه که بوی بهار داره میرسه...
و هزاران حیف که دیگه بچه هامون نیستن تا باهاشون عیدو جشن بگیریم...
و هزاران حیف که دیگه بابای بچههای ایران هم نیست که باهاش عیدو جشن بگیریم...