امروز:
- از خواب که بیدار شدم مامانم گفت بیا باهم کارای خونه رو بکنیم خونمون تمیز باشه سال نویی.
ـ بابام گفت عمهم از شاهرود داره میاد اینجا و ساعتهای ۷ ,۷:۳۰ میرسه.
- حاضر شدم تا برم پیش امام رضا جونم.
- مرد همسایه داشت کوچه رو آب و جارو میکرد.
- میوه فروشی سر کوچه یه عالمه میوه آورده بود برای شب عید.
- پسر خوشگله رفت برای عید خرید کنه.
- گلهایی که شهرداری تازه کاشته بود توی گذرگاهها به شهر جلا میداد.
- تمام خیابونا شلوغ بود و مردم در تکاپو بودن برای عید. ماهی قرمز. سبزه. سمنو. سنبل. خلاصه که بوی بهار داره میرسه...
و هزاران حیف که دیگه بچه هامون نیستن تا باهاشون عیدو جشن بگیریم...
و هزاران حیف که دیگه بابای بچههای ایران هم نیست که باهاش عیدو جشن بگیریم...
مخمور.
خوش به حال دوستات که میتونن باهات حرف بزنن، خانوادت که باهات نسبت دارن، دوستدختر(ا)ت، آدمایی که از
خوش به حال دوستات که به خاطر عید باهاشون روبوسی کردیییییییی😭😭💘💘💘