مخمور.
لیلیوما داشتن بهم چشمک میزدن*
اگه امتحان بعدی رو خوب دادم، برا خودم لیلیوم میخرم.
مخمور.
به موهام نگاهی کرد و با ذوق گفت: چقدر قشنگه رنگ موهات! زیتونی! خندیدم و بهش گفتم: چون دوستم داری این
- تو موهاتو با یه کلیپسِ مدلِ پلومریای نارنجی بسته بودی و داشتی تو کتابخونه بین کتابها چشماتو میچرخوندی. انگار که کسی که عاشقشی رو دیده باشی! بس که ذوق داشتی. و من اون لحظه دلم خواست برات بمیرم.
با لبخند ذوقذوقی میگم: بس کن:))))
- امروز/چهارشنبه/ نهم اردیبهشت ۴۰۵.
چقدر غم انگیزه که یکی واست این همه شعر گفته باشه و تو حتی روحتم خبر نداشته باشه:))))))
مخمور.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
و تنهاییِ من، شبیخونِ حجم تو را پیشبینی نمیکرد:))