مخمور.
ته تهش آدم میرسه به این حرف زدبازی: داستانِ ما تموم نمیشه:)
یا این یکی:
اگه قراره فردا من فِرتی بمیرم
باید خنگ باشم، دنیا رو جدی بگیرم.
مخمور.
با این نمره شیمی باید خودکشی کنم=))))
تو عمرم همچین نمرهای نگرفته بودم=))))))
توی کتابخونه حرم، تالار مطالعهی دخترا رو اسمشو عوض کردن گذاشتن:"شجره طیبه". ۱۶۸تا صندلی هم چیدن اونجا به نیابت ۱۶۸تا فرشتهی میناب:))))
مخمور.
یکی که مثل کیوان دوستمون داشته باشه چی ؟ همونم نداریم.
کاش زندگی هم مثل فیلما بود. تهش همهچیز خوب تموم میشد.
کاش میشد قلبمو از تو سینهم برمیداشتم مینداختم جلوت و میگفتم: بیشتر از اینکه قلب من باشه برای توعه. ورش دار ببرش تا بیشتر از این بیچارهم نکرده.
آدمیزاد طفلکی؛
فکر میکنه مشکلش نرسیدن به عشقشه، نرسیدن به اهدافشه، فقرشه، تنهاییشه، فلان و بهمان و هزارتا دلیل دیگه...
ولی نمیدونه که مشکل اصلیش توکل نکردن به خداست:)
مخمور.
آدمیزاد طفلکی؛ فکر میکنه مشکلش نرسیدن به عشقشه، نرسیدن به اهدافشه، فقرشه، تنهاییشه، فلان و بهمان و
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر، آرامتر از آهو، بیباکتر از شیرم
هرلحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر ، رنج از پی رنج آید، زنجیر پیِ زنجیر...