تو واسه من ؛
مثلِ آیدینی واسه سورمه ،
مثلِ مایکلی واسه سارا ،
مثلِ ماری کروزی واسه سوکره ،
مثلِ جانی برای مگ ،
مثلِ فردریکی برای جو ،
مثلِ رضایی برای لیلا ،
مثلِ شاملویی برایِ آیدا ،
مثلِ حامدی برای یاسمن ،
مثلِ ندایی برای سروش ،
مثلِ جلال آل احمدی برای سیمین دانشور ،
مثل ابراهیم گلستانی برای فروغ ،
و در آخر مثلِ خورشیدی برای ماه...
همینقدر ساده و زیبا و خواستنی.
تهران پادکست مو بلندش خوبه ..._۰۳۵۸۰۹.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
اوس کریم یه شـب تا صبی با دلبـر قدم زدنُ به ما بدهکاریآ.
نشستی روی صندلیِ جِلو آینه و گفتی:
موهامو کوتاه کن. مثلِ همیشه.
لبخند زدم و قیچی رو از روی میز برداشتم و دست به کار شدم.
کلِ اون مدت زیر چشمی از تو آینه نگاهت می کردم و می دیدم که تو داری عینِ دیوونه ها نگام می کنی. یجوری که منو می ترسوندی.
اما خب چیزی بهت نگفتم و یجوری وانمود کردم انگار حواسم نیست.
موهاتو که کوتاه کردم مثلِ همیشه ، اروم زدم رو شونت و گفتم بلند شو تموم شد.
بلند نشدی. دوباره زدم رو شونت و اینبار خندیدم و دوباره همون جملات بلند شو تموم شد. سه باره زدم و سه باره همون جملات بلند شو تموم شد. دفعه چهارمی درکار نبود. اگه به خودم بود می خواستم تا صبح همینجوری بزنم به شونت و لمست کنم و بعد تو چشات نگاه کنم و بگم بلند شو تموم شد. اما خداروشکر به من نبود مگه نه؟ که اگه به من بود هیچوقت نمی ذاشتم بری و ازم جدا شی ، اونوقت حتی بعد از مرگت هم باید من و تحمل می کردی.
از زیر زمین اومدم بیرون و تو همونجا تنها موندی ؛ پنجرهِ زیرزمین باز بود ؛ دیدم همونجوری داری عین دیوونه ها نگام می کنی. هم تو می دونستی که من آدم زندگی تو نیستم هم من می دونستم که من آدم زندگی تو نیستم. اما خب دله دیگه. دلامون عاشق شده بودن. برگشتم و نگات کردم. دیدم نیستی و دیگه از اون نگاها خبری نیست. شاید از فکر من در اومده بودی و احتمالا طبق معمول خوابت برده بود.
به هرحال تو دیگه نبودی ، اومدم دوباره تو زیرزمین و سیگارای کنار تختتو جمع کردم و ریختم رو میز و دیدم که باز نشستی رو صندلی و از تو آیینه زل زدی بهم اما چشات این دفعه از اشک کاسهِ خون شده بودن.
گفتم: گریه نکن.
فقط نگاه کردی.
دوباره گفتم. سه باره گفتم. دفعه چهارم دوباره از زیرزمین رفتم بیرون و از پشت برگشتم نگاهت کردم. داشتی نگام می کردی.
همونجوری مثل قبل. صدام زدی: شیرین! نرو.
خندیدم. کجا برم؟ همینجام دیگه. تا ابد.
خندیدی ولی بازم اشکات همینجوری از چشمات سر می خوردن رو گونه هات. چون می دونستی که این بودن با اون بودنای قبلاً فرق داره و دلت واسه بودنای قبلی و واقعیم تنگ شده بود. گفتم: فراموششون کن کیهان! فراموشم کن کیهان.
دوباره گفتم. سه باره گفتم و باز دیدم که نیستی. احتمالا از خواب پریده بودی و باز داشتی گریه می کردی و ناخوناتو می جوییدی. نشستم رو طاقچهِ پنجرهِ زیرزمین و منتظرت موندم. می دونستم برمی گردی و دوباره بهم فکر می کنی.
درسته که خوابم میاد اما باز بیای ببینی نیستم گریه می کنی. منم که طاقتشو ندارم. پس همینجا توی فکرت آروم می خوابم تا برگردی.
ولی کلا
جنوب »»»»»
مردم جنوب »»»»
لهجه مردم جنوبی »»»»
اصن کلا هرچی که به جنوب مربوط میشه »»»