❣ #عــند_ربـهم_یــرزقون
🌱می گفت:
کسی که آقا را قبول ندارد، مدیون است که نان من را بخورد!
بر سردر خانه نوشته بود:
هر که دارد بر ولایت بدگمان، حق ندارد پا گذارد در این مکان..
#شهید_احمد_عطایی
✍_آخرین باری که به #کربلا رفته بود مصادف با #اربعین بود، هرچی اصرار کردیم بیا حرم حضرت ابوالفضل العباس علیه سلام نیامد. چون احساس خجالت میکرد که وقتی حرم بیبی در محاصره است به زیارت حضرت عباس علیه السلام بیاید. ده روز بعد به سوریه رفت و در راه دفاع از حرم به شهادت رسید.
#شهید_اکبر_شهریاری...🌷🕊
✍ چیزهایی از خدا درخواست می کنم؛ همین که از خدا می خواهم بهم می دهد.
بیست و هفت هشت نفر از بچّه ها دوره اش کرده بودند تا برایشان قرآن بخواند و تفسیر کند از کنارشان که رد شدم علی آقا گفت: تو نمی آیی کلاس قرآن؟
گفتم: دارم می روم تیربار را بگذارم بالاتر؛ بر می گردم.
برگشتنم نیم ساعت طول کشید وقتی رفتم طرف بچّه ها و علی آقا...
دیدم یک هندوانه بزرگ را خورده اند و فقط یک کم از آن مانده که من آن را با دست تراشیدم و خوردم.
گفتم: هندوانه از کجا آوردید؟
گفت: نبودی چه خبر شد؟
تو که رفتی کلاس قرآن علی آقا تموم شد پرسید بچّه ها چی دوست دارید؟
هر کسی یک جوابی داد در جواب بچّه ها علی آقا گفت: نه! خدا باید برای کسی که توی این گرما قرآن یاد می گیرد یک هندوانه خنک بفرستد.
آمدیم به حرف علی آقا بخندیم که آب این هندوانه را با خودش آورد طرف بچّه ها...
پنج شش روز بعد که علی آقا را دیدم به شوخی گفتم: شما موقع کلاس قرآن به بچّه ها هندوانه می دهید؟
گفت: اگر می خواهی باهم دوست باشیم تا من زنده ام این حرف را به کسی نزن...
بعضی وقت ها چیزهایی از خدا درخواست می کنم؛ همین که از خدا می خواهم بهم می دهد.
📚از کتاب پیراهن خاکی
شهید علی ماهانی...
شهید مستجاب دعوه
#شهید_علی_ماهانی...🌷🕊
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌷 #معرفی_شهدا
#شهید_اسماعیل_حیدری
نامه پدر : علی نقی
تاریخ تولد :1347/12/2
محل تولد: آمل
تاریخ شهادت:1392/5/28
محل شهادت: سوریه
✍ماه رمضان سال97 همراه با خانوادۀ شهدا برای افطار دعوتشده بودیم.حاج قاسم هم حضور داشت.خودش سر تکتک میزها میآمد و احوالپرسی میکرد.بهمحض اینکه من را دید احوال فرزندانم را پرسید.همیشه اینطور بود، اسم بچههای خانوادۀ شهدا خوب یادشان میماند. پسرم حسین کنارم نشسته بود.از او تشکر کردیم که در مهمانی حضور دارد و ما ر ا به این افطاری دعوت کردهاند.با رویی گشاده گفت:شما هم دعوت کنید ما میآییم.
باورمان نمیشد که حاج قاسم وقت داشته باشد به منزل ما بیاید.گفتم: شما بااینهمه گرفتاری چطور میتونید وقت بذارید به خونۀ ما بیایید؟ اصلاً چطور شمارا پیدا کنیم؟ نگاهش را به حسین انداخت و گفت:حسین آقا به من زنگ بزنه من میام.حاج قاسم هنوز چند قدمی از ما دور نشده بود که از حسین پرسیدم:«حسین جان،حاج قاسم شوخی که نمیکنه؟» حسین هم حسابی تعجب کرده بودو فقط جواب داد: فکر نمیکنم،کاملاً جدی بود.
دوهفتهای گذشت.به حسین گفتم:زنگ بزن و حاج قاسم را دعوت کن.حسین به شماره تلفن یکی از رفقای حاج قاسم زنگ زد،حاج قاسم در ایران نبود.دو هفتۀ بعد باز هم زنگ زدیم، دومرتبه حاج قاسم نبود.چند روز گذشت.ساعت۷صبح بود. تلفن منزلمان زنگ خورد، یکی از پشت تلفن گفت: حاج قاسم سلام رساندند و گفتند برای ناهار به منزل شما میام.
روای:
همسر شهید
🌱هدیه به ارواح طیبه شهدا و امام شهدا
و#شهید_اسماعیل_حیدری_صلوات🌱
اللّهم صلّ على محمّد و على آل محمّدو عجّل فرجهم
🌷_ #رفاقت تا #شهادت را
این دو رفیق در کنار هم معنی کردند
✍ _ دستِ داوود بصائری (شهید سمت راست) را گرفتم و در دست رفیق دیگرمان اکبر قهرمانی گذاشتم؛ به اکبر هـم سفارش کردم مراقب داوود باشد.از نقطه ی رهایی باید عازم خط میشدیم؛ خداحافظی کردیم و از یکدیگر قول شفاعت گرفتیم.
_ صبح روز بعد، پاتک سنگین دشمن روی کانال ۱۱۲ آغاز شد. حجم آتش به قدری شدید بود که از گرمای انفجارهای مداوم در داخل کانال، احساس میکردیم پوست بدنمان دارد میسوزد و ریه هایمان داغ شده است.
_ زیر آن آتش باران شدید، ناگهان داوود و اکبر را دیدم که کنار هم به دیوار کانال تکیه داده بودند. با دیدن این دو بچه محل در آن وادی آتش و خون، کلی خوشحال شدم؛ آنها هم با دیدن من خیلی ذوق کردند. دستی برایشان تکان دادم که به یکباره گلوله ی توپ ۱۲۰ نزدیک آنها به زمین خورد.
_ گرد و خاک که فرو نشست،دیدم سر داوود به روی شانه اکبر افتاده و همینطور کنار هم به شهادت رسیده اند. قلبم داشت از حرکت می ایستاد با حسرت نگاهشان کردم و در دل از خدا خواستم شفاعتشان را شامل حال من گرداند.
_ پیکر مطهرشان تا سال ۷۳
به همین شکل در منطقه فکه،
زیارتگاه ملائکة الله بوده.
📚 زمینهای مسلح / گلعلی بابایی
"روایتی از حمـاسـه والفـجر ۱"
#شهید_داوود_بصائری...🌷🕊
#شهید_اکبر_قهرمانی...🌷🕊
6.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍شهیدی که آیه قرآنی فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ را مشاهده نمود و فردای آن روز شهید شد...
💢ارزش مقام شهید فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَيَستَبشِرونَ بِالَّذينَ لَم يَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم أَلّا خَوفٌ عَلَيهِم وَلا هُم يَحزَنونَ...
🔸ان شاءالله خدای متعال همه ما را رزق و روزی شهدا عنایت بفرماید به برکت صلوات بر محمد و آل محمد...
هر وقت عید یا ولادت یکی از ائمه میشد ، حتما شیرینی یا شکلاتی چیزی میگرفت و میاومد خونه. اعتقاد داشت همونطور که توی روزهای شهادت نباید کم بذاریم، تو اعیاد و ولادتها هم باید خوشحالیمون رو نشون بدیم.
📎به روایت مادر شهید
#شهید_آرمان_علیوردی❤️
يك روز از همت پرسيدم: «چگونه مي شود كه شما در اين همه نبردهاي خونين حتي يك بار موردي پيش نيامده كه كمترين خراشي و جراحتي برداري، حال آن كه هميشه در خط مقدم جبهه اي؟!» ☹️
وي در پاسخم گفت: «آن روز كه در مكه ي معظمه در طواف بيت الله الحرام بودم، آن لحظه اي كه از زير ناودان طلا مي گذشتم، از خدا تقاضا نمودم كه:
1_ مرا از كاروانيان نور و فضيلت بازندارد و مدال پرافتخار شهادت ارزانيم دارد. 💔
2_ راضي به اسارتم نگردد و مرا از اسارت به دست دژخيمان بعثي در سايه ي لطف و عنايت خود نگه دارد.
3_ تا لحظه ي شهادت كوچكترين آسيب و زخمي از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدني سالم و پيكري توانمند در حين نبرد و جدال با شراب گواراي شهادت، به محفل انس روم.🕊
همسرم! به تو اطمينان مي دهم كه من به آرزوي خود كه شهادت در راه خداست خواهم رسيد، بدون اين كه قبل از شهادت كمترين آسيبي يا جراحتي متوجهم گردد».😇
راوي : همسر شهيد
#محمد_ابراهیم_همت🌹
🥀شهید علی حجابی🥀
ولادت ۳۰ شهریور ۴۶_شهرری
شهادت ۱۲ اسفند ۶۳_جزیره مجنون
تاپایان دوره متوسطه درس خواند ، بسیار مخلص و مظلوم بود و اهل نماز و روزه و قرآن
بود
بعنوان بسیجی به جبهه اعزام شد و همراه با لشکر عاشورا برای انجام عملیات به پل العماره رفتند ،تک تیرانداز بود ، اما همگی آنها که زیرپل رفتند به کمین عراقی ها خوردند و شهید شدند ، علی هم که بر اثر اصابت گلوله آرپی جی به شهادت رسید بدنش سالها مفقود بود و بعد از تفحص در قطعه ۵۰ بهشت زهرای تهران دفن شد
قسمتی از وصیتنامه شهید
من خواهان اين هستم كه شما حجاب اسلامي را رعايت كنيد. خواهر من! حجاب تو مانند زخمي عميق و تيري است كه به قلب دشمنان اسلام ميخورد و اين را بدان كه حجاب تو سنگر و حفاظ من و رزمندگان اسلام است
🥀شهید حسین صیدی🥀
ولادت ۱۲اردیبهشت ۳۷_تهران
شهادت ۱۸ بهمن ۶۱_چذابه
بسیار با ایمان و مؤدب بود، به همه احترام میگذاشت. با همه مهربان بود و هوای بچهها را داشت. خیلی باهوش بود، 2 دیپلم با معدل بالا گرفت
در دانشگاه علامه طباطبایی زبان آلمانی میخواند، همزمان با دانشگاه در مدرسه عالی شهید مطهری هم حضور داشت و درس حوزه هم میخواند. کنار درس خواندن، ورزشهای کاراته، شنا و فوتبال را هم دنبال میکرد. چند ترم در دانشگاه گذراند، با آغاز انقلاب فرهنگی و شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از کشور عضو سپاه شد و از طریق بسیج ناحیه مقداد به جبهه اعزام شد
عقدش را امام خمینی خوانده بود و قرار بود ۲۲ بهمن عروسی کند ،به خانواده نگفته بود برای عملیات میرود
۱۶ بهمن با گردان حنظله همراه گردان کمیل که شهید ابراهیم هادی نیز در آن گردان بود به عنوان خط شکن، برای عملیات والفجر مقدماتی عازم منطقه شده بودند اما هیچگاه بازنگشتند وجاویدالاثر شد
نامه اش ۲۱ بهمن و بعد از شهادتش دست خانواده اش رسید که نوشته بود :حلالم کنید که نگفتم به جبهه میروم اما این حمله نهایی است و همه باید شرکت کنیم. برنامه عروسی را هم بگذارید برای هفته دیگر