eitaa logo
🌹شهیدانه 🌹
103 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
2هزار ویدیو
10 فایل
زنده نگه داشتن نام و یادشهدا کمتراز شهادت نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷شهید محمودرضا بیضائی: 🍃برای من میدان انقلاب تهران،شلمچه یا دمشق فرقی نمیکند،هرجا حرف انقلاب هست،ما هستیم... @mahman11
🌹 امام خامنه‌ای : انگیزہ های بسیار شدیدی وجود دارد برای فراموشی شهــدا.. نگذارید یاد شهـدا فراموش شود... ‎‎‌‌‎‎🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
🌹شهیدی که به دلیل نورانیت چهره، منور نام گرفته بود شهید عباسعلی کریم آبادی اینقدر نورانی بود که وقتی وارد اتاق می شد من چراغ را خاموش می کردم دوستان همرزم اعتراض می کردند که چراغ را روشن کن !!! من می گفتم تا وقتی منور هست چراغ لازم نیست . 🌹خداوند بدلیل معصومیت ایشان نوری در چهره او قرار داده بود که بهش می گفتیم " منور " وقتی ایشان به درجه رفیع شهادت نایل آمد دوستان برای اعلام خبر شهادت به خانواده ایشان مراجعه کردند پدرشان گفته بود: قبل از اینکه چگونگی شهادت او را بیان کنید چند سوال می پرسم  ۱. عباس آیا سر به تن دارد ؟ گفتیم نه ۲. آیا دو دست دارد ؟ گفتیم نه پدرشان با یک اطمینان خاطر گفت : خیالم راحت شد پرسیدیم چطور؟؟!! 🌹گفت : دلیل انتخاب نام عباسعلی این بود قبل از اینکه او بدنیا بیاید خواب آقا ابوالفضل العباس (ع) را دیدم و به همین دلیل نام او را عباسعلی گذاشتم و من اطمینان داشتم که او نیز همانند آقا ابوالفضل العباس (ع) به شهادت می رسد . ✍راوی جانبازتخریبچی اویس زکی خانی "شهید عباسعلی کریم آبادی" ‎‎‌‌‎‎🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
🌹مهدی پایین عکس حمید و دوستان شهیدش که به دیوار زده بود،روی کاغذ اسم هاشان را هم اریبی نوشته بود بعد؛چند تا نقطه چین و اسم خودش، ،دلش خون شد😔 هیچ وقت از حرف نمیزد،از شهادت خودش برای صفیه هیچ وقت نمی گفت،میدانست او ناراحت میشود،اما انگار این روزها دلش کنده شده بود،جای دیگری بود...🌹🌹 . من به کار خودم سرگرم میشدم،روبه روی این عکس ها می نشست،زانوهاش را بغل میگرفت و خیره میشد به آنها و با خودش زمزمه میکرد،تا من می رفتم بیرون، سرریز میشد😭؛اما جلوی من خودش را نگه میداشت😔،میدانست من تحمل این حرف ها و کارها را ندارم... بیست و پنجم اسفند،دوستم دعوتم کرد خانه شان،چند نفر دیگر از بچه ها هم  آمده بودند،احساس میکردم سرحال نیستند،اما کسی  چیزی نگفت،من زیاد پاپی نشدم؛ هم آمده بود،ساعت دوازده نصفه شب،فاطمه زنگ زد، گفت:"مریم،خواهر مهدی؛اینجاست،داشتیم با هم حرف می زدیم،یاد تو افتادیم،گفتیم یه زنگ بزنیم حالت رو بپرسیم"دلم شور افتاد...، :"چیزی شده؟" گفت:"نه بابا،همینجوری یادت کردیم" ✅حالا همه به هم تلفنی خبر داده بودند و میدانستند مهدی شهید شده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 ( ) ، مهدی را پرسید،صبح زنگ زده بودم به ستاد کسی که گوشی را برداشت نتوانست حرف بزند،گفت:"گوشی دستتون" یکی دیگر جوابم را داد و گفت:" خوب هستند و عملیات تموم شده،رفته ند منطقه رو تحویل بِدَن و برگردند" خیالم راحت بود همین روزها سر و کله اش پیدا میشود،کسی جرئت نمیکرد چیزی به من بگوید،این کار را گذاشته بودند به عهده ی شهیدباقری که او آدم جا افتاده ای است،بلد است چطور بگوید،بنده ی خدا او هم نتوانسته بود....😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻 از راه که می‌رسید، پدر را می‌برد حمام. خودش لباس‌های پدر را می‌شست. می‌نشست کنار بابا، دست‌های چروکیده‌اش را نوازش می‌کرد و می‌بوسید. جوراب‌های پدر را می‌آورد و موقع پوشاندن، لب‌هایش را می‌گذاشت کف پای پدر. 🔸 مادر هم که در بیمارستان بستری بود، از سوریه که آمد بی‌معطلی خودش را رساند بیمارستان. همین که آمد توی اتاق، از همه خواست بیرون بروند؛ حتی برادر و خواهرها. وقتی با مادر تنها شد، پتو را کنار زد. دستش را می‌کشید روی پاهای خستۀ مادر. حالا که صورتش را گذاشته بود کف پای مادر، اشک‌های چشمش پای مادر را شست‌وشو می‌داد. 🔺 کسی از حاج‌قاسم توصیه‌ای خواسته بود. چند بندی برایش نوشت که یکی‌اش احترام به پدر و مادر بود: «به خودت عادت بده بدون شرم، دست پدر و مادرت را ببوسی. هم آن‌ها را شاد می‌کنی، هم اثر وضعی بر خودت دارد.» 📚 از کتاب | گذری بر زندگی و رزم شهید حاج‌قاسم سلیمانی شهید مدافع حرم 🔴@sarbazanzeynab🔴
⭕️ پرایدش را فروخت تا برای جنگ به سوریه برود 🔸دادشم دیپلم انسانی داشت و مدتی هم در دانشگاه حسابداری می‌خواند. به خاطر مشغله کاری نتوانست درسش را ادامه بدهد. در سن بیست وپنج سالگی به‌خاطر عقاید خودش شغل‌های متعددی عوض کرد و اعتقاد داشت که پولی که برای زندگی می‌آورد نباید شبهه داشته باشد. مثلاً همان اوایل در کارخانه‌ای که پدرم در آن شاغل بود، کار می‌کرد و به مدیر آنجا گفته بود که روز‌های عاشورا و تاسوعا را تعطیل کنید تا کارگر‌ها بتوانند به مراسم عزاداری برسند؛ اما مدیر کارخانه قبول نکرد و فکر می‌کرد که برادرم اغتشاشگر است و از کارخانه بیرونش کردند. امثال این قضایا باعث می‌شد که دادش کار‌های متفاوتی را تجربه کند. بعدش برادرم نگهبان مجتمعی به نام کیان سنتر مشهد شد. وقتی که خانم‌های بی‌حجاب و آرایش کرده برای خرید آنجا پا می‌گذشتند داداش حسین به آن‌ها می‌گفت «خانم‌ها مؤاظب خون شهدا باشید» مسئولان مجتمع به داداش حسین می‌گویند ما از همین افراد رزق می‌گیریم آن وقت شما آن‌ها را ارشاد می‌کنید که باز داداش مجبور شد این شغلش را هم تغییر بدهد. بعد از شهادتش خیلی از همان خانم‌های بی‌حجاب در مسجد می‌گفتند ما فکر می‌کردیم که آن موقع شهید شعار می‌دهد. داداش بسیار به ائمه اطهار (ع) خصوصاً امام حسین (ع) اعتقاد داشت. همین اعتقادش هم باعث شد که مدافع حرم شود. 🔹داداش حسین بار‌ها برای رفتن به سوریه اقدام کرده بود ولی جور نمی‌شد. تا اینکه سال ۱۳۹۵ با فروش ماشین پرایدش توانست به صورت آزاد به لبنان برود و از لبنان هم به سوریه رفت. در آنجا یکی از فرماندهان لشکر فاطمیون که بیشترشان از مشهد می‌رفتند آنجا، حسین را در حرم حضرت زینب (س) دیده و شناخته بود. چون داداش غیر قانونی به آنجا رفته بود، او را به مشهد برگرداندند. ولی به او قول داده بودند که به عنوان اولین ایرانی در گروه فاطمیون به سوریه اعزامش کنند. نهایتاً ۱۵ روز بعد هماهنگ کردند و این‌بار حسین در گروه فاطمیون به سوریه اعزام شد. به روایت خواهر شهید مدافع حرم حسین محرابی متن کامل در https://www.jahannews.com/news/836610 شهید مدافع حرم 🔴@sarbazanzeynab🔴
12.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 غیرت ابالفضلیه تو رگ جوونای ما مداحی سیدرضا نریمانی به‌یاد شهید حمیدرضا الداغی 🌹اینجامعراج شهداست👇 @tafahoseshohada
19.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ تصاویر جدید از قتل حمیدرضا الداغی ❌اگه از نزدیکان شهید هستید یا تحملتون کمه صحنه هایی که با نشان ۱۸+ هستند را ملاحظه نکنید❌ 🔸روایت کامل و دیده نشده از محل شهادت حمیدرضا الداغی روایتی از زبان حاضران در صحنه و دختر نجات یافته 🇮🇷 اتحادیه عماریون 🔺همدلی 🔻انقلابی گری @khakestary_amar
11.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا درجات حاج قاسم و شهدای مدافع حرم رو بالا ببره که وقتی داعش رسیده بود 18 کیلومتری مرز کردستان ایران، به مدافع های حرم گفت بچه ها نگذارید آب تو دل مردم ایران تکون بخوره ... و نگذاشتند