8.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 #غیرت_ایرانی
📽 فردای روزی که مزدوران بعثی خرمشهر را تصرف کردند ، پیکر بیجان دختر خرمشهری را برهنه و عریان به تیر چراغ برق آنسوی پل خرمشهر آویزان کردند و بی شرمانه ناموس ایرانی را مقابل چشمهای رزمندههای ایرانی به نمایش گذاشتند.
رگ غیرت رزمندههای دلیر و باغیرت ایرانی به جوش آمد و ۱۴ تا از تکاورهای کلاه سبز نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران شبانه به دل دشمن زدند و طی نبردی جانانه و تن به تن بالاخره جسم بیجان آن دختر را پایین آوردند و صبح فردا فقط دونفر از آن دلاوران باشرف پیکر آن دختر خرمشهری را به این سوی پل آورده و در شهر آبادان به خاک سپردند.
🌺 نامشان جاوید و یادشان گرامی
😔 زمانی برای حفظ ناموس ایرانی و پایین آوردن جسم عریان دختری از چراغ برق خرمشهر دهها شهید و زخمی می دادیم و اینک شهرهایمان مملو از دختران عریان و بی حجابی شده که غیرت مان را به بازی گرفته اند...!؟
😢 شهدا شرمنده ایم
۳۰ تیر ماه ، سالروز شهادت اسطوره ای است که به گفته کارشناسان ، نیروی دریایی عراق را به نابودی کشاند.
فردی که در تعداد پرواز جنگی رکورد داشت و عراق برای سرش جایزه تعیین کرده بود.
شهید دوران با از خود گذشتگی، کاری کرد که اجلاس سران غیر متعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نشد.
💐سالروز شهادت سرلشکر خلبان عباس دوران گرامی باد🕊
5.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 #محرم
🚩 عزاداری با شکوه اردبیلیها در برنامه معلی شبکه سه
بعد از پنجاه شصت روز تازه از راه رسیده بود و با خود لبخند همیشگی و بوی خاکریز را آورده بود. بچه ها را در آغوش گرفت و گونه هایشان را بوسید. زود صبحانه را آماده کردم. تند تند لقمه هایش را خورد و بلند شد. می دانستم می خواهد به کجا برود.
گفتم: «بعد از این همه مدت نیامده می خواهی بروی؟ لااقل چند ساعتی پیش بچه ها بمان. اگر بدانی چقدر دلشان برای تو تنگ شده...»
با لحن ملایمی گفت: «حضرت رباب سلام الله را الگوی خودت قرار بده. مگر نمی دانی که بچه های شهدا چشم انتظار همرزمان پدرشان هستند تا به آنها سر بزنند و حالشان را بپرسند.» کار همیشگی اش بود نمی توانست توی خانه دوام بیاورد. باید می رفت و به خانواده تک تک شهدا و همرزمانش سر می زد.
#شهیدمحمودبنیهاشم🕊🌹
▪️روضه مکتوب (4)
👈 روضهی طفلان حضرت زینب
✍️ امشب شبِ بچههای حضرتِ زینبه. روضهی امشب مالِ مادران شهدا باشه، مادران شهدای مدافع حرم. اجرِ این روضه مالِ امُّ المصائب زینبِ کبری باشه. هم فرزندِ شهیده، هم خواهرِ شهیده، هم مادرِ شهید... .
➕همهی دل نگرانیِ زینب اینه که نکنه یه وقت شرمندهی حسین بشه. رباب قربونیش رو آوُرده، اُم البنین چهار تا جوان رعنا فرستاده، لیلا علی اکبر رو فرستاده. نکنه خجالت زده بشم. گفت داداش:
از خجالت نذار مو سفید بشم / نمیذاری تا که نا امید بشم
این دو تا قربونیها مو بپذیر / تا جلو فاطمه رو سپید بشم
نذاری اگه برن، بی تاب میشن / مثلِ زینب اسیرِ طناب میشن
وقتی تشنهای خجالت میکشن / قطره قطره جلو چشمام آب میشن
میمیرن به تو اهانت که بشه / بعدِ تو موقع غارت که بشه
به غرور جفتشون بر میخوره / یه موقع به من جسارت که بشه
✍️ بچهها اومدن ناراحت محضرِ مادر. مادر! رفتیم اذنِ میدان بگیریم، داییمون اجازهی میدان رفتن به ما نمیده. حضرت زینب بهتر از هر کس تویِ این عالم، برادر رو میشناسه، گفت: یه رمزی بهتون یاد میدم برید رد خور نداره.
➕ برید گردنتون رو کج کنید بگید: جانِ مادرت فاطمه… . آقاجان! جانِ مادرت مارو هم بخر، مارو هم قبول کن.
👌بچههای زینب وقتی اومدن روانهی میدان بشن حضرت زینب فرمودن: عزیزایِ من! اینجا تویِ خیمه هرچی میخواید من رو ببینید، ببینید. هر چی میخواهید وداع کنید همین جا تو خیمه، من دیگه بیرون نمیآم.
☝️همونجا وداع کردن از خیمه بیرون رفتن. زینب نشست… حالا به برادر چی میگه زینب؟
حرفی از بیا زدن، خودت برو / منو که صدا زدن، خودت برو
دوست دارم رو دامن تو جون بدن / اگه دست و پا زدن خودت برو
➕لذا وقتی محمد و عون، پشتِ سَرِ هم شهید شدند تا صداشون به گوشِ زینب رسید، تا فهمید ابی عبدالله داره اینا را میاره همونجا تویِ خیمه نشست شروع کرد گریه کردن.
✍️ وقتی بعد از واقعهی کربلا کاروانِ اهلبیت برگشت مدینه، هرچی عبدالله بن جعفر (همسرِ حضرت زینب) تویِ محملها میگشت زینب رو پیدا نمیکرد. اومد محضرِ زین العابدین عرضه داشت آقاجان! توی کربلا زنی هم شهید شده؟
🗣حضرت فرمود نه، چطور؟ گفت: هر چی میگردم زینبم رو پیدا نمیکنم… یه وقت زینب سرش رو بلند کرد گفت عبدالله بیا من زینبم... . خانومم چرا اینطوری شدی؟ گفت: عبدالله اون چیزی که من کربلا دیدم اگه تو دیده بودی جان میدادی.
🏴 عبدالله خودم دیدم مثلِ گُرگ دورِ حسینم حلقه زدن. نیزهدار با نیزه میزد. شمشیردار با شمشیر میزد. اونی که شمشیر و نیزه نداشت، سنگ به بدنِ حسین میزد. پیرمردها با عصا به بدنِ حسین… .
با هم رفتیم ارومیه. شب توی راه بودیم. از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد، نماز صبح بخوانیم. می خواست به قهوه خانه ای جایی برسد. جاده بود و بیابان. تا می رسیدیم به خوی، نماز قضا می شد.
🔹مهدی جوش می زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد. کتش را پشت و رو کرد که من روی آن بایستم و خودش روی خاک ها نماز خواند.
#شهید_مهدی_باکری🕊🌹
سخنان مقام معظم رهبری را گوش کنید؛ قلب شما را بیدار میکند و راه درست را نشانتان میدهد.
#شهیدصدرزاده🕊🌹
سر و صورتمان پر بود از خاک و غبار؛ حتی روی مژه هایمان خاک نشسته بود. شرجی هوای تابستان و گرمای دشت مهران هم که جای خود داشت؛ بدن ها زیر عرق بود و لباس ها پر از شوره!
وقتی از عملیات برگشتیم عقبه، یک صف طولانی و پر پیچ و خم ایستاده بودند بروند حمام، تدارکات لشکر سی چهل تا حمام صحرایی زده بود. با بچه ها رفتیم آخر صف. پشت سر من هم یک جوان بسیجی آمد و ایستاد؛ با چفیه صورتش را پوشانده بود. تا نوبتمان شود، دو ساعتی طول کشید.
وقتی نوبتم رسید، طبق عادت به نفر پشت سری بفرما زدم. داشت چفیه را از صورتش باز می کرد. خشکم زد؛
حاج قاسم سلیمانی بود!
فرمانده لشکر دو ساعت ایستاده بود توی صف حمام،مثل بقیه نیروها!
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🕊🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺صحبتهای تکان دهنده همسر شهید مدافع حرم وقولی که به شهید داد
💔شهید مرتضی حسین پور
🌷هدیه به روح پاک شهدا و تسلی دل خانواده هاشون #صلوات
5.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"ای نوجوون کربلا، ای آخرین فدایی حسین...💔"
«آخرین فداییِ حسین»
✨🌷
فقط یه نفره که خوب میدونه با صورت زمین خوردن وقتی دست نداری چقدر درد داره..
یا ابوالفضل العباس💔
#قاسم_بن_الحسن
#شهدا۰۱۲۰
✦࿐჻ᭂ🦋✨🦋჻ᭂ࿐✦