🥀شهید حسین نوچه ناسار🥀
ولادت ۹ اردیبهشت ۱۳۴۴ _سمنان
شهادت ۱۱ تیر ۶۵_مهران
در یک خانواده مذهبی و مستضعف بدنیا آمد ، پدر و مادرش میگفتند حسین برای ما قدمش آمد دارد، از کودکی به قرآن و مسجد و احکام علاقمند بود ، او بسیار خوش اخلاق و با ادب و باحیا بود و همیشه در نماز جماعت و جمعه شرکت میکرد
بعد دبیرستان به حوزه علمیه سمنان رفت اما با شروع جنگ ، احساس تکلیف کرده و همراه با درس برای اعزام اقدام کرد ،برای دوره آموزشی اول به تهران و از آنجا به غرب کشور اعزام شد
وی همزمان مبارزه با دشمن ، درس میخواند و توانست در دانشگاه تربیت معلم قبول شود ،فرمانده بسیج حمزه و معلمی مهربان و دلسوز بود اما شوق شهادت بیش از ده بار او را به جبهه کشاند و در گریه ها و توسلاتش از خداوند طلب شهادت داشت
در عملیاتهایی از جمله محرم ، والفجر مقدماتی، مهران والفجر 2 و 3 و 8 آزادسازی فاو شرکت داشت و در نهایت در عملیات کربلای ۱ بعنوان فرمانده دسته با اصابت ترکش به پهلویش به شهادت رسید
قسمتی از وصیتنامه شهید
این را بدانید که در لحظه ی شهادتم نسوختم، لحظه ای که سوختم وقتی بود که دیدم عده ای از خدا بی خبر آگاهانه با بدحجابی و سخنان لغو و احتکار مواد مورد استفاده ی مسلمانان، ضربه به اسلام می زنند. آن لحظه لحظه ی سوختنم بود. آن لحظه که می دیدم امر به منکر می کنند و نهی از معروف ، اینها سوختن دارد نه شهادت. شهادت کمال انسان است. اینها در حالی خود را مسلمان می خوانند که مسلمان نیستند، بلکه منافقند و رنگ مسلمانی به خود زده اند
به یاد "شهید محمود مهاجر"
خواهر شهید :
شب قبل از اعزام مشق هایش را نوشت
صبحزود برای اینکه مادرم متوجه اعزامش نشود کیفِ مدرسه را همراهش بُرد در زیرزمین خانه گذاشت! و به پایگاه اعزام نیرو رفت.....
[محمود مهاجر در سن ۱۵ سالگی در عملیات کربلایهشت به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از ۲۵ سال به آغوش وطن بازگشت.]
🔹 تک پسـر بود. خانهی بزرگی فروختند پولش را ریختند به حساب مسعود تا دیگر جبــهه نرود، کارخـانه بزند و خودش مدیر شود.
🔸 بار آخـری که رفت؛ توی وسـایلش یک چک سفید امضـا گذاشته بود با یک نامـه؛ نوشتـه بود: «برگشـتی در کـار نیست! این چک روگذاشتم تا بعد از من برای استفاده از پولی که ریختین توی حسابم، به مشکل بر نخورید.»
🌷 دوبـاره مهمـات را گذاشت روی شـانهاش. یکی از دوستانش، دل از دستش رفت؛ صدا زد: «مسعود بس است!»نگاهش کرد؛ اما سرش را که برگـرداند، تیــر خـورد تـوی ســرش.
🌹 فقط گفت: «یــا حســین ع»
و همانجـا افتـاد.
شهیدمسعود آخوندی
• شهید سپهبد قاسم سلیمانی:
در مراسم فاطمیه
بیشتر کارها با خودش بود
از جارو زدن تا چای دادن؛
برای تمیز کردن سرویسهای بهداشتی
بیت الزهرا(س) کارگر گرفته بودیم
تا فهمید رفت پایین پیششان
نگذاشت کارگرها دست بزنند
بعد همه را بیرون کرد
قدغن کرد کسی پایین برود
در را بست و مشغول تمیز کردن شد
بعد از ۴۵ دقیقه آمد بیرون
یک نفس راحت کشید و گفت:
«آخیش؛ منم تونستم به عزاداری
حضرت زهرا (س) یه خدمتی بکنم»
در محضر #شهدا
این را بدانید اگر می خواهید چشمتان جمال مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه) را ملاقات کند ،اگر می خواهید لبیک یا حسینتان معنا دار باشد ،اگر می خواهید اعمالتان قبول باشد و فردای قیامت مقابل بی بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها سرتان افراشته باشد، پشتیبان ولی امر مسلمین #حضرت_آیت_الله_امـام_خــامنه_ای باشـید،که او نوری است از انوار رسـول الله صل الله علیه و آله که بر حـق او ولی و صاحب ماست.
#شهیداحمداعطایی
خانومش تعریف میکرد:
بهش گفتم:ابراهیم آخه چرا
چشمات اینقدر خوشگله؟🥺
گفت :چون تا حالا با
این چشمام گناه نکردم...❤️
🌱شهید محمد ابـراهیم همت
🌷یادش با ذکر #صلوات
Babak_Bayat_(4)_5974430900375519377.mp3
1.87M
یکی از معدود #بیکلام هاییه که هيچوقت از گوش دادن بهش خسته نمیشم...
این قطعه واقعا معجزه میکنه
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 از جایی که فکرش را نمیکنی راه باز میشود❤️🌱
♦️ ساده زیستی شهید مهدی زین الدین ♦️
فرمانده لشگر ۱۷ علی ابن ابی طالب (ع)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
♦️مهدی برای رأی دادن به مسجد رفته بود ، یکی از مسؤولین او را شناخت و به بقیه معرفی کرد . بعد از رأی دادن ، تا دم در بدرقه اش کردند و پرسیدند : وسیله داری ؟ موتور گازی بیرون مسجد را نشانشان داد و گفت : این هم برای برادرم مجید است!!!!
شوکه شده بودند از این همه سادگی یک فرمانده لشکر!!!!
راوی : ابوالقاسم عمو حسینی
♦️ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن . رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم ، چند دقیقه طول کشید... تا برگشتم ، نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده ، تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر این کارش برام زیبا بود که؛ تا الآن تو ذهنم مونده ...
♦️نزدیك عملیات بود ، می دانستم دختردار شده . یك روز دیدم سر پاكت نامه از جیبش زده بیرون ، گفتم : این چیه ؟گفت : عكس دخترمه ... گفتم : بده ببینمش ... گفت : خودم هنوز ندیدمش ! گفتم : چرا ؟ گفت : الآن موقع عملیاته ، می ترسم مهر پدر و فرزندی كار دستم بده، باشه بعد !!!!!
📚 کتاب زندگی به سبک شهدا - ناصرکاوه
🌺 شهید مهدی زین الدین :
🔸ما باید حسین وار بجنگیم ، حسین وار جنگیدن یعنی ؛ مقاومت تا آخرین لحظه...
🔸حسین وار جنگیدن یعنی ؛ دست از همه چیز کشیدن در زندگی ...
🔸هرگاه شب جمعه ، شهدا را ياد کرديد، آن ها هم شما را نزد سیدالشهدا(ع) یاد می كنند.
📚 کتاب شهدا و اهل بیت (ع) - ناصر کاوه
🥀شهید اسماعیل صادقی 🥀
ولادت ۲۰ آذر ۳۶_کهک/قم
شهادت ۱ فروردین ۶۴_اهواز
در کودکی بیماری سختی دچار شد اما خداوند او را برایسربازی اسلام ذخیره کرد، به خاطر فقر فقط دبستان را درس خواند و سپس به کار در میوه فروشی، تعمیر رادیو کار کرد و قبل انقلاب در تکثیر و پخش کاستهای مذهبی فعال بود و نوارهای امام را به دست حوزه علمیه میرساند
چندین بار هم توسط ساواک دستگیر شد اما دست از مبارزه برنداشت،در زمان ورود امام به ایران مسئول سیستم صوتی در محل استقرار امام در تهران و قم بود بعد انقلاب به عضویت کمیته در آمد و بعد تشکیل سپاه عضو سپاه پاسداران شد و با شروع جنگ در عملیات ثامنالائمه و طریق القدس و فتح المبین شرکت داشت
وی بعد از بازگشت مسئول سپاه تفرش شد ، و از بنیانگذاران لشگر ۱۷ علی بن ابی طالب ع بود و تا لحظه آخر کنار شهید زینالدین حماسه خلق کرد ،بعد از شهید زین الدینی سرلشکر صفوی میخواهد او را بعنوان فرمانده انتخاب کند ،با تواضع میآید و میگوید شما آقای جعفری را فرمانده کنید من مثل قبل با او همکاری میکنم ایشان اولی هستند
اعتقاد داشت که نظم، مایه برکت و سبب پیشرفت و بی نظمی، مشکل آفرین و مانع پیشرفت کارهاست؛ از این رو، انسان خوش قولی بود و به وعده اش وفا میکرد و هرگزاز اوبد قولی مشاهده نشد
اواخر سال ۶۳ در منطقه عملیاتی بدر که فرماندهان در حال بررسی میدان جنگ در جزیره مجنون بودند هواپیمای دشمن منطقه را بمباران میکند ،حاج اسماعیل به شدت مجروح میشود ،او را به همراه بقیه مجروحین و شهدا عقب میآورند و در نهایت در لحظه تحویل سال در بیمارستان به شهادت میرسد