آدم یه جاهایی از تاریخ رو میخونه و مشنوه عجیب لرزه به تنش میفته
مثلا میگن: بعد از اتفاقات کربلا یه عده ای از اسب سوارها اومدن پیش عبیدالله بن زیاد که جایزه هاشونو بگیرن، عبیدالله گفت شماها چکار کردین؟
گفتن:
ما آتش زدیم...
ما شمشیر زدیم...
ما آبو بستیم...
مانعل تازه زدیم به اسبامون و ...
ما....
عبیدالله دستور داد به هر کدومشون چند کیلو جو دادن، گفت برید این جوها رو تحویل بگیرین و بدین اسباتون بخورن...
حسین کشی به چه قیمت؟😊
از حسین ِ دلت چه خبر رفیق؟😊
حالش خوبه؟
چیزی غمگینش نکرده؟
این روزا احترامشو حفظ کردی؟
چوبی؟
سنگی؟
شمشیری؟
نیزه ای؟
چیزی...
پرت نکردی طرفش؟😔😔
مبتلا...
از حسین ِ دلت چه خبر رفیق؟😊 حالش خوبه؟ چیزی غمگینش نکرده؟ این روزا احترامشو حفظ کردی؟ چوبی؟ سنگی؟ شم
البته آقا مهربونههههه
روایته که امام حسین فرمودن: اگه کسی سیلی تو گوش من بزنه و همون لحظه بیاد در گوش دیگهم بگه منو ببخش، من میبخشمش!😊
مبتلا...
البته آقا مهربونههههه روایته که امام حسین فرمودن: اگه کسی سیلی تو گوش من بزنه و همون لحظه بیاد در گو
الهی من قربون تو گل پسر فاطمه برم...
خونهزاد باصفایین و مهربون.
تو که منو میبخشی، هیچ شکی هم ندارم!
اما چکار کنم با شرمندگی و با این دل واموندهی خودم....😔😔
میشه منم امشب بامادرتون دلمو روونه ی کربلا کنم و دم در حرمت بشینم و به حال خودم ضجه بزنم و گریه کنم؟😭
میزند ناله: بُنـــــــَیَّ کو لباس کهنه ات ؟
کو سرت؟
کو حنجرت؟
کو یاورت؟
کو دخترم ؟