تا میخواست دست به دیوار بگیره و خودشو برسونه دم در نیمسوخته، علی خودشو بهش میرسوند و میگفت: راحت باش دختر پیغمبر
به خودت زحمت نده😭
تا میخواست علی رو نگاه کنه و به روی علی لبخند بزنه و غم از دل علیش پاک کنه، زخم و کبودی صورتش اجازه نمیداد😭
همه ی این اتفاقات و بدتر از این اتفاقات تو این خونه و برای این خانوادهی دوست داشتنی و عزیز پیش اومد...