eitaa logo
مبتلا...
2.1هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
224 ویدیو
11 فایل
نوشتن از شما خوندن و جواب دادن از من 👇 https://daigo.ir/secret/1904749852 رفقاتم بیار مبتلا 💌
مشاهده در ایتا
دانلود
شانه بر گیسو کشیدی، روی دوش انداختی گفتمت لَختی بپوشان، پشت گوش انداختی یک نظر از روبروی «گل‌فروشی» رد شدی هرچه گل را، از نگاه گلفروش انداختی @mobtalaaa
اصلا از این به بعد شما باش و شانه‌هات ما را برای گریه سرِ آستین بس است... @mobtalaaa
توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است:‏ اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق @mobtalaaa ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
شبيه قاصدك هاى رها در دشت ميدانم لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را @mobtalaaa
تو میدانی که من بی تو نخواهم زندگانی را ... ؟؟🤔 @mobtalaaa
عرض تسلیت🖤 حواسمون هست که خیلی چیزامونو مدیون شماییم حضرت امام🙏 @mobtalaaa
مبتلا...
جاتون خالی همین الان با دوتا از رفقا نشستیم، آسمون ریسمون میبافیم😊 یهو بحث کشیده شد به شعر و بعدش اش
و امشب هم همینطور جای دوستان خوشذوق خالی...😊 با رفقا نشستیم و برا هم شعر میخونیم بحثمون رسید به قصه ی عشق شهریار و این شعر که: من خود آن سیزدهم کز همه عالَم به دَرم... داستان این غزل خیلی جذاب و در عین حال غمگین هست. یادمه اولین باری که داستانشو خوندم، اشک اومد تو چشام...😊 👇👇
خود شهریار میگه: وقتی كه در كشاكش میدان عشق مغلوب شدم و اطرافیان نامرد معشوقه‌ام را به نامردی ربودند و حُسن و جوانی و آزادگی و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسلیم شدند در خویشتن شكستم، گویی كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامی شده بود و نیشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد. روزگار طاقت سوزی داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصیل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هیچ خبری نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است یا نه؟ 👇👇
تقریباً سه سال پس از این شكست سنگین به تهران سفر كرده بودم، روز "سیزده بدر" دوستان مرا برای گردش به باغی واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطری شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانكاه مرا می‌فرسود، تشویشی بنیان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از یاران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم و به یاد گذشته‌های شورآفرین تهران "اشك ریختم" ، پر از اشتیاق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستیكی صورتی رنگی به پهلویم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركی بسیار زیبا و شیرین با لباس‌های رنگین در برابرم ایستاده بود و با تردید به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بیاید و توپش را بردارد، شاید از "ظاهر ژولیده‌ام" می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهربانی صدایش كردم، لبخند شیرینی زد، جلو آمد دستی به موهایش كشیدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دوید. با نگاه تعقیبش كردم تا به نزدیك پدر و "مادرش" رسید و خود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت. 👇👇
😔😔 وای... ناگهان سرم گیج رفت... احساس كردم بین زمین و آسمان دیگر فاصله‌ای نیست... "او بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود... " عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آری، او بود... كسی كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكامیش، مرزهای شكیباییم را ویران ساخت و این غزل را در آن روز در باغ سرودم: 👇👇
و اما غزل👇 یار و همسر نگرفتم که "گرو بودسرم" تو شدی مادر و من با همه پیری، پسرم
مبتلا...
و اما غزل👇 یار و همسر نگرفتم که "گرو بودسرم" تو شدی مادر و من با همه پیری، پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم ...