بابایی
تو راه یه نفر بود به اسم زجر...
انقدَر زد که همین اول عُمری بابا
مثل زهرا شده ام دست به پهلو دارم
😭😭😭
بابا
پایم....
سرم...
تمااااام تنم درد می کند 😭
از بسکه "زجر" در دل صحرا کشیده ام
دقیق نمیدونم کجا
اما بابا
برد سنجاق سرم را وسط کوچه کسی...
در عوض لخته ی خون در دل گیسو دارم
😭😭😭
ببخش اگه الان موهام پر پشت و مرتب نیست
ببخش اگه شونهشون نزدم
آخه موهای سوخته و گره خورده رو که نمیشه شونه کرد باباااااا😭😭😭