چه طبع بلندی میخواد که آدم برا یه "عزیزی" یه کاری کنه و اون کارِخودش رو ناچیز و ناقابل بدونه...
البته یه وقتایی هم اینقد خوب میشن و برا ادم سنگ تموم میذارن که آدم شرمندهشون میشه...
تا دید دور و بر حسینش خلوت شد، با خودش گفت من که همهی هستیم برا حسینمه، بذار این دوتا پسرم رو هم قربونیش کنم...
گفت حسینم
دوست دارم این دو گل را نذر چشمانت کنم
بیش از این چیزی ندارم تا که احسانت کنم