همه رفتن...😭
اما داغ علی اکبر یجور دیگه دل زینبو سوزوند و اشکشو جاری کرد
برا اینکه دل داداششو به دست بیاره و برا بچه هاش رضایت بگیره، میگه:
داغ اکبر ، داغ های دیگرم برده زیاد
من فقط گریه بر آن خورشید تابانت کنم
یه طرفِ دل مادرشون زینب داره قند آب میشه که بالاخره داداشش بچه هاشو قبول کرد که براش بجنگن...😭
یه طرفِ دیگه ی دل زینب مثل سیر و سرکه داره میجوشه که شمشیر و نیزه ها با بدنای این دوتا نوجوون قراره چه کار کنه...😭