مبتلایِحسین:)
قربون خنده هات آقا....😭😭😭😭💔💔💔💔
کاش حرفاشون راست بود کاش تو پناهگاه بودی
کاش فرار کرده بودی
کاش زیر زمین بودی
کاش حرفاشون درست بود ولی الان در کنارمون بودی ...🥀
مبتلایِحسین:)
📹 لحظه ورود رهبر انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره) در مراسم عزاداری شب عاشورای حسینی 💻 Farsi.Khamenei
الان یهو اینو دیدم...
کاش میشد همه اینا خواب بود
کاش میشد مثل اون شب دوباره و یهویی وارد حسینیه میشدید و مردم با دیدن روی ماهتون اشک تو چشماشون جمع میشد
کاش میشد مثل اون شب با اومدنتون دوباره دشمنان مایوس میشدن
کاش میشد دوباره پرده حسینیه کنار میرفت با صلابت میومدید....
مبتلایِحسین:)
الان یهو اینو دیدم... کاش میشد همه اینا خواب بود کاش میشد مثل اون شب دوباره و یهویی وارد حسینیه م
حالا من چجوری میتونم به نبودنت عادت کنم آقا...
هدایت شده از 🏴دختــران چــادری🏴
✍🏻
کلاس ششم، معلم خوبی داشتم؛ آن روزها فرق امام خمینی و امام خامنهای را نمیفهمیدم. همیشه معلمم در پاسخ به سؤال «چه خبر؟» با صدای رسا میگفت: «سلامتی رهبر!»، این پاسخ برایم جالب بود و تقلیدش کردم.
برای من هم عادت شد و پاسخ «چه خبر؟» من تا همین امروز سحر، همیشه «سلامتی رهبر» بود…
چند روزی است که کسی از من نپرسیده «چه خبر؟». خبری ندارم؛ اخبار من همیشه بازتاب خبرهای دست اول از شما بود… بگذریم! تازه توانستهام خودم را کمی جمع و جور کنم و نباید دوباره بشکنم.
امروز سحر، پدرم را بعد از چند روز دیدم؛ بنده خدا خواست محبت کند و پرسید: «چه خبر؟»؛ دهانم باز شد تا بگویم «سلامتی رهـ…»
شکستم.
شکستی ناجور شبیه همان یکشنبه، ساعت ۵ صبح؛
شبیه کریستالی که زیر انفجار نارنجک پودر میشود.
شبیه کودکی که با اسباببازیهایش ساکت میشود، اما ناگهان به نقطهای خیره میماند، طلب اصلیاش را به یاد میآورد و باز زیر گریه میزند.
لطفاً محبت نکنید… دیگر از من نپرسید "چه خبر؟":)
🆔 @clad_girls | دخترانچادری
مبتلایِحسین:)
قربون خنده هات آقا....😭😭😭😭💔💔💔💔
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
آنکه هرگز نتوان یافت همانندش را...💔(:
هدایت شده از 🏴دختــران چــادری🏴
خب آقای خامنهای…
دیگر وقتش است این کابوس تمام شود. میخواستید ما را تنبیه کنید؟ نمیدانم… آخر در تمام این سالها، حتی اخم کوچکی از شما ندیده بودیم، چه برسد به تنبیه! حالا هرچه بود، کافیست... حسابی ادب شدیم:)
وقت است بیایید نهال بکارید! راستی امسال زیتون هم میکارید؟ به رسم سلام بر فلسطین؛ سرزمین زیتون و مقاومت.
بیایید و بگویید همان جملۀ آرامِ هر سال: «امسال هم به رسم هر سال بحمدالله توفیق پیدا کردیم که چند نهال بکاریم»
من هم اینجا، در اتاق سادهام، میان قاب عکسهای زیبایتان بیاختیار زمزمه میکنم: «لاحول و لا قوّة إلابالله…»
بین خودمان باشد آقا، روز درختکاری... جذابتر هم میشوید! همان لحظه که با یک دست عبایتان را در هوا میچرخانید و روی شمشادها میاندازید، با دست جانبازتان بیل را نگه میدارید و با دست چپ، خاک میریزید… و با عشق نهالی را آبیاری میکنید که از دست شما جان میگیرد:)
راستش آقا، هر بار دل من کباب میشد وقتی با یک دست، سطل آب را برمیداشتید… میدانستم سخت است، اما شما خم به ابرو نمیآوردید.
بیایید… بیایید تا دل ما سبز شود از لطافت دستان شما، تا من دوباره عکستان را بگذارم پروفایل و با ذوق و غرور، پز بدهم بگویم: «آقایم هنوز میتواند درخت بکارد! عمرم روی عمرتان»
راستی… نمیدانم سرنوشت نهالهای بیتتان چه شد؟ اما میدانم امروز، بیت شما دلهای تک تک ماست:) نهال عشقی که در جانمان کاشتید تازه شکوفه داده است، بابا…
بیا، دشمن منتظر است چند روزی نباشی تا دل ما را بلرزاند. بدون عصا بیا، که میخواهم استوری بگذارم: «علی، به وقت حوادث، عصا نمیگیرد.»
و اگر نتوانستی بیایی… یادت نرود، دل ما به آبیاریهای شما عادت کرده. خودتان گفتید دختر #ریحانه است... نوازش پدرانه میخواهد:))💔
.