مبتلایِحسین:)
اگه الان پسر بودم هروله کنان تا حرم میرفتم :)))))))
ایضاً دلم میخواد مثل جوانهای عراقی
تا حرم سیدالشهدا هروله کنان برم و
تو سر بزنم و بخونم
ویلعباس حسین واویلا..
یه چیزی که خیلی بهش بی توجه بودم و جدیدا دارم حسش میکنم
صدای خشخشِ جارویِ رفتگرِ زحمتکشِ محله..
چقدر صدای جارو کشیدنش حس آرامش بهم میده :))))
تو این پنج روزی که از کربلا برگشتم مطلقا از خونه بیرون نرفته بودم مگر یکبار که برای دکتر بود و درمان مریضی که یادگار کربلام بود :))))
حالا حس غریبی با شهر و خیابونا دارم،
با ماشینها و ساختمونا و آدمهای فارسی زبان...
انگار واقعا من متعلق به اینجا نیستم..
ما رو برگردون آقای اباعبدالله
ما رو برگردون....
اربعینی که یکسال منتظرش بودیم هم
تموم شد
و ما موندیم با یه آلبومعکس پر از خاطره...
یهجوری حالم بده که فقط خدا میدونه...
نمیتونم باور کنم که تو زمونهای زندگی میکنم
که اینشکلی جوون دستهگل مردم
رو مثله میکنن..
واقعا مگه میشه...
چجوری بعضیا روحشون رو با شیطان معامله کردن..