eitaa logo
🥀🕊شهید محمود نریمانی🕊🥀
191 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2.3هزار ویدیو
6 فایل
🌷از تبار مدافعان حرم عمه سادات ❣تولد:1366/10/12 💔شهادت:1395/5/10 محل شهادت:سوریه_حماه براثر انفجار مین ⚫️مصادف با شهادت امام جعفرصادق علیه السلام
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🕊شهید محمود نریمانی🕊🥀
🌷شهید امین کریمی 🌷
❤️ روزایی که پیشم نبود و میرفت مأموریت، واقعاً دوریش واسم سخت بود وقتمو با درس و دانشگاه پر میکردم با دوستام میرفتم بیرون... قرآن میخوندم... خبر شهادتشو که شنیدم خیلی ناراحت شدم تو قسمتی از وصیت نامه ش نوشته بود: "زیبای من خدانگهدار..." اوج احساسات و محبتش بود بیقرار بودم حالم خیلی بد بود هر شب با خدا حرف میزدم التماس میکردم که خوابشو ببینم که ازش بپرسم... چرا رفت و تنهام گذاشت؟؟ با حضرت زینب سلام الله علیها حرف میزدم رو به خدا کردم و گفتم: "خدایا... راضی ام به رضای تو… اون واسه حضرت زینب (سلام الله علیها) رفت بعدش قرآن خوندم و خوابیدم اومد به خوابم تو خواب بهش گفتم: تو قووول دادی که برگردی چرا تنهااام گذاشتی...؟ چرا رفتی؟ گفت: من اسمم جزو لیست شهدا بود من مذهبی زندگی کردم! گفتم: پس من چی…؟ چطوری این مصیبتو تحمل کنم؟ تو که جات خوبه... بگو من چیکار کنم.. گفت: برو یه خودکار بیار! اسممو رو کاغذ نوشت تو پرانتز… "همسر مهربونم" گفت: "ما تو این دنیا آبرو داریم! شفاعتتو میکنم با صدای اذون صبح بود که از خواب پریدم دیگه آرامش گرفتم دیگه الان از مردن نمیترسم... میدونم شوهرم اون دنیا شفاعتمو میکنه عقدمون ۲۹ اسفند سال ۹۱ بود... روز ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) شروع و پایان زندگیمونم با خانوم حضرت زینب (سلام الله علیها ) گره خورده بود... صورتش را برای آخرین‌بار سیر نگاه کردم میدانستم این لحظات دیگر هیچگاه تکرار نمی‌شود تصویر امین آنقدر بزرگ بود که قاب چشم‌هایم برای دیدنش کم بود! بوسه‌ بارانش کردم و از امین جدا شدم🌷 @modafeharamnarimani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشتی گیر مسلمان اوکراینی : الگوی من در زندگی هستند🌺 آرزویم اینست که رو ببینم 🌺 @modafeharamnarimani
11.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدار آقای مهدی‌عسگری نماینده مردم‌ شریف کـرج، فردیس و اشتهارد در مجلس شورای اسلامی با خانواده شهیدمدافع‌حرم در شبِ‌شهادت سلام‌الله‌علیها @modafeharamnarimani
«بسم الله الرحمن الرحيم انا لله و انا اليه راجعون خدايا، خدايا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمينی را نگهدار.   به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه می‌کنم.   خدايا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدايا، همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم. خدايا، در اين دنيا چيزی ندارم، هرچه هست از آن توست. پدر و مادر عزيزم، ما خيلی به اين انقلاب بدهکاريم @modafeharamnarimani
ظلم فقط اين نيست كه آدم توى خيابان به يكى كشيده بزند.  گاهى يك كلمه‌ى نابجا عليه يك كسى كه مستحقش نيست يك نوشته‌ى نابجا يك حركت نابجا ظلم محسوب ميشود.  اين طهارت دل را و طهارت عمل را خيلى بايستى ملاحظه كرد @modafeharamnarimani
🥀🕊شهید محمود نریمانی🕊🥀
«بسم الله الرحمن الرحيم انا لله و انا اليه راجعون خدايا، خدايا، تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مه
شب رفتنم به سفر حج توی خانه کوچکمان آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند، صد و چند نفری می شدند. عباس صدایم کرد که برویم آن طرف، خانه سابقمان، رفتیم آنجا که حرف های آخر را بزنیم چیزهایی می خواست که در سفر انجام بدهم. اشک همه پهنای صورتش را گرفته بود، نمی خواستم لحظه رفتنم لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت مواظب سلامتی خودت باش. اگر هم برگشتی دیدی من نیستم. این را قبلا هم شنیده بودم طاقت نیاوردم گفتم عباس چطوری می توانم دوریت را تحمل کنم تو چطور می توانی؟ هنوز اشک های درشتش پای صورتش بودند. گفت: تو عشق دوم منی. من می خواهمت، بعد از خدا نمی خواهم آنقدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی. ساکت شدم. چه می توانستم بگویم. من در تکاپوی سفر و او؟!   گفت: ملیحه کسی که عشق خدایی خودش را پیدا کرده باشد باید از همه اینها دل بکند. گفت راه برو نگاهت کنم. گفتم: وا یعنی چه؟! گفت: می خواهم ببینم با لباس احرام چه شکلی می شوی؟ من راه می رفتم و او سر تا پایم را نگاه می کرد. جوری که انگار اولین بار است مرا می بیند انگار شب خواستگاری ام باشد. گفتم: بس است دیگر. مردم منتظرند. گفت: ول کن بگذار بیشتر با هم باشیم.   از خانه که می خواستیم بیرون بیاییم رفت و یکی از پیراهن هایم را برایم آورد. پیراهن بنفش گلداری که پارچه اش را مادرم از مکه برایم آورده بود. پیراهن خنک و آستین بلند بود. گفت: این را آنجا بپوش.   به خانه که برگشتیم همه شوخی می کردند که این حرف های شما مگر تمامی ندارد. دو ساعت حرف زده بودیم.   اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند همسفرهایمان همه دوست و همکارهای عباس و خانم هایشان بودند توی حیاط مسجد از شلوغی مرا کناری کشید می دانست خیلی هلو دوست دارم زود رفته بود هلو گرفته بود، انگار دوره نامزدی مان باشد. رفتیم یک گوشه و هلو خوردیم. بچه ها هم که می آمدند می گفت: بروید پیش مامانی و بابا جون، می خواهم با مامانتان تنها باشم.   اتوبوس منتظر آمدنم بود همه سوار شده بودند. بالاخره باید جدا می شدیم. آقایی که کنار اتوبوس مداحی می کرد و صلوات می فرستاد یکباره گفت: سلامتی شهید بابایی صلوات؛ پاهایم دیگر جلوتر نرفتند برگشتم به عباس گفتم: این چه می گوید؟! گفت: این هم از کارهای خداست. پایم پیش نمی رفت یک قدم جلو می گذاشتم ده قدم برمی گشتم. سوار اتوبوس که شدم نگاهش کردم دستش روی سینه بود و لبخندی بر لب داشت این آخرین دیدار من با او بود.  @modafeharamnarimani
اگر چه فاصله ها تا حریم و حائر توست دل شکسته ما تا ابد مجاور توست فقط نه قلب جهان بی قرار کرببلاست بهشت هم همه ی جمعه ها مسافر توست 🌷 @modafeharamnarimani
🌷با شهادت مشخص میشود چه کسی می میرد و چه کسی زنده می ماند 🌷 @modafeharamnarimani
: این چرخ خیاطی سینگر را ببینید ؛ همه قطعات ریز و درشتش مارک مخصوص کارخانه را دارد. می خواهند کوچکترین پیچ هم نشان این کارخانه را داشته باشد.  انسان مؤمن هم، همه کارهای بزرگ و کوچکش باید نشان را داشته باشد. 🌺 @modafeharamnarimani
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمایند:  مَنْ أَکْثَرَ الإِسْتِغْفارَ جَعَلَ اللهُ لَهُ مِنْ کُلِّ هَمّ فَرَجاً وَ مِنْ کُلِّ ضیق مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِبُ. کسی که زیاد استغفار گوید و از خدا عذرخواهی کند، خداوند از هر غصّه ای برایش گشایشی قرار دهد و از هر تنگنایی راه فراری پیش پایش گذارد و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد. @modafeharamnarimani
روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمان‌ها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیرکی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است. با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد، و کنار برادرش نشست و سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. ✍گناه هم همین خاصیت رو‌ داره. دیگه عطر معنویت رو‌حس نمیکنیم و تو‌مراسم معنوی حس و حال نداریم و چه بسا حالمون هم بد بشه. @modafeharamnarimani