eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
بیقرار که باشی به همه چیز گیر میدهی بیقرار که باشی حتی به گوشی ات 📱 که دوبار زنگ خورده و تو متوجه نشده ای،گیر میدهی... بیقرار که باشی به صدای خسته اتوبوس 🚌 قدیمی شهرت، به هم همه های مسافرانش👨‍👨‍👦‍👦 گیر میدهی... بیقرار که باشی به گوشهایت👂 که چرا صدایت را خوب نمیشنوند ، گیر میدهی... بیقرار که باشی به کابلهای مخابرات 📞که صدایت را برایم دیر میآورند، گیر میدهی... بیقرار که باشی دو ساعت برایت دو عمر میگذرد😔 من راضی ام تکرار شود یکشنبه ی 1 آذر 1394 با همان صدای خسته اتوبوس قدیمی با همان هم همه های مسافران درونش با همان صدای با تاخیر اصلا راضی ام به بیقراری که قرارش دو ساعت بعد با تو باشد اما ... تو رفتی و من راضی شدم به بیقراریت😔 🍃🍂🍁 @modafehh
وخــداخواست‌رفیقـــم‌شوی‌وخـوب‌شوم ... عاشـــقِ‌مثل‌تــوبودن‌چہ‌خوب‌تقدیـریست...😊♥ @modafehh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💥 تاوان قضا شدن ✍سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش شده بود. 🌹 شهید حسن باقری 📚یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 8 @modafehh
دقایقی پیش گلزار شهدا دعاگویتان بودیم 🌸👇
اواخر سال ۲۰۱۱ بود ... من با پشتکار و خستگی ناپذیر، کار می کردم و درس می خوندم .. انگیزه، هدف و انرژی من بیشتر شده بود ... شادی و آرامش وارد زندگی طوفان زده من شده بود ... شادی و آرامشی که کم کم داشت رنگ دیگری هم به خودش می گرفت ...| چند وقتی می شد که به باتون روژ و محله ما اومده بودن ... دانشگاه، توی رشته پرستاری شرکت کرده بود ... شاید احمقانه به نظر می رسید اما از همون نگاه اول، بدجور درگیرش شدم . زیر نظر گرفته بودمش .... واقعا دختر خوب، با اخلاق و مهربانی بود .... من رسم مسلمان ها رو نمی دونستم ... برای همین دست به دامن حاجی شدم ... اون هم، همسرش رو جلو فرستاد ... و بهتر از همه زمانی بود که هر دوشون به انتخاب من احسنت گفتن ... حاجی با پدر حسنا صحبت کرد ... قرار شد یه شب برم خونه شون ... به عنوان مهمان، نه خواستگار . پدرش می خواست با من صحبت کنه و بیشتر با هم آشنا بشیم .... و اگر مورد تایید قرار گرفتم؛ با حسنا صحبت می کردن ... تمام عزمم رو جزم کردم تا نظرش رو جلب کنم ... اون روز هیجان زیادی داشتم .. قلبم آرامش نداشت .. شوق و ترس با هم ترکیب شده بود ... دو رکعت نماز خوندم و به خدا توسل کردم ... برای خودم یه پیراهن جدید خریدم ... عطر زدم .. یه سبد میوه گرفتم و رفتم خونه شون ..| ادامه دارد . . .
••• حسین جانم♥️ یادت ؛ نوسان نفس و نبضِ حیات نامت ؛ مترادف ســــلام و صلوات ربط تو به ابرهای باران زا چیست ؟ ای کشته ٔ اشک ها " قَتیلُ العَبَرات شبتون.حسینی✨ @modafehh
بسم‌رب‌الحسین...(: صلّـي‌اللّه‌علـیكِ‌یاابٰاعَبـدالله‌الحُسین... :)
"و اَنْ تُنْجِيَنِي مِنْ هذَا الْغَمِّ" ما را ، اندوهی کشت؛ که با هیچ کس نگفتیم ... @modafehh