یه نکته خییییلی مهم!
⭕️ به هیچ وجه الان از هیچ کاندیدای انقلابی نخواید که به نفع آیت الله رئیسی کنار بره.
✅ تا اخرین روز همه کاندیداهای انقلابی باید دست در دست هم از گفتمان جبهه انقلاب دفاع کنند.
نمیشه جبهه غربگرا گرگ های خودش رو به طور همزمان وارد صحنه کنه و ما آقای رئیسی رو بین گرگ ها تنها بذاریم.
✅ از همه کاندیداهای جبهه انقلاب به طور همزمان حمایت حداکثری بشه. روز آخر هر یک از عزیزان جبهه انقلاب که اقبال عمومی بیشتری بهش بشه بمونه و بقیه به نفعش کنار برن.
#انتشار_عمومی
شنبہ: ناهار : پیامبر خوبی ها؛ حضرت رسول الله(سلام و صلوات خدا بر او باد)
شـام : اقا جانم حضرت امیر المومنین؛ (درود خـدا بر او باد)
〖 @modafehh 〗
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
↯
نمیشود از شما پذیرفت که...!!
"من انتخابات رو قبول ندارم!"
#امام_خمینی ره
#انتخابات
#استوری
〖 @modafehh 〗
∞♥∞
بی سوادے را گفتند:
|•عشـ♡ـق•|چند حرف دارد؟
بے سواد گفتـــــ : چهار حرفـــــ...
همـہ خندیدند در حالی کـہ بی سواد
راھ مےرفت و مےگفت :
مگر |•مـهـدے•| چند حرف دارد!؟
#امام_غریب
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
〖 @modafehh 〗
•
••
📞از: یـڪ راه طـی شـده
به: مسافران این مسیــر
عـزیـزان من نگـذارید #حرف_ولایت
بر زمیـن بـمـانـد....همین.
#سردارشهید_مهدی_زین_الدین 🌿
〖 @modafehh 〗
باعثِ غمِ دلِ کسی نشوید!
حق الناس است ...
عالم منتظرِ امام زمانه،و
امام زمان (عج) منتظرِ
آدمایی که بلند بشن و
خودشون رو بسازن ..
-استادپناهیان
@modafehh
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صـد_دوازده
رو داشته و بازیگری خونده! اصلا توجه نکردیم به اینکه اون هم میتونه مارو دور بزنه؛ فقط به فکر تامین امنیت آیه بودیم.
رها: مگه چنین چیزی ممکنه؟
دکتر مشفق:حق با شماست دکتر، الان که فکر میکنم، همیشه چشم هاش زیادی هوشیار بود.
رها: و زیادی با دقت صحبت میکرد.
دکتر صدر: این اشتباه از همهی ما کمی بعید به نظر میرسه. برید گزارشاتون رو بررسی کنید، فردا یه جلسه تو مرکز میذاریم، اونجا صحبت میکنیم.
صدرا: پس رفتن به اون روستا؟ دیگه نمیرید؟
دکتر صدر: ما نمیریم، یه گروه دیگه میرن.
صدرا: پس ما هم وسایلی که جمع کردیم رو میدیم ببرن.آیه لب های خشک و سنگینش را به سختی تکان داد:
_مهدی...
ارمیا گوشه ی اتاق تکیه داده بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد. زهرا خانوم و حاج علی دو طرف آیه ایستاده بودند و با صدای آیه دو حس
همزمان به قلبشان راه یافت، یکی خوشِی بیدار شدن آیه و دیگری تلخیزهر مانندی که به قلب ارمیا ریخته شد، دهانشان را تلخ کرد.
سید محمد دست روی شانه ی ارمیا گذاشت:
_گفتم که بهتره بیرون باشی؛ الان که داره به هوش میاد زمان و مکان رو گم کرده، ممکنه چیزای خوبی نشنوی.
ارمیا نگاه از پنجره نگرفت و با تمام توان نگاهش را از آیه دور نگهداشت.
دوست داشت کمی خودخواهی کند، دوست داشت کمی دوست داشته شود. به رفاقت سه ساله اش با سید مهدی پشت کرد و آیه را
خودخواهانه برای خود خواست. گاهی در عذاب بود از این کشمکش درونی. آیه حق کدامشان بود؟
حق نه سال زندگی عاشقانه با سید مهدی .....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صـد_سیزده
حق سه سال غم برای سید مهدی؟ حق سه سال چشم انتظاری ارمیا؟ حق چند ماه زندگی که هنوز هم یه زندگی میخواست به سبک آیه ی سید مهدی، به سبک رهای صدرا، به سبک زهرا خانوِم حاج علی.
کمی زندگی را حق یتیمی هایش میدانست، حق روزهای بی پدری اش میدانست؛ حق بی مادر بزرگ شدنش میدانست... چرا تن به این ازدواج دادی آیه؟ من که از انتظار شکایتی نداشتم! یک سوال دارم... "تو زن منی یا سید مهدی؟ تو
سهم و حق کداممان هستی؟ دِل شکسته ی من که هزاران بار آن را میشکنی؟ حق دو متر خاک سید مهدی؟ تو کیستی آیه؟
حاج علی بوسه ای بر پیشانی آیه اش زد و خدا را شکر کرد که آیه به هوش آمده.
سید محمد گفت میرود زینب را از حیاط بیمارستان بیاورد.
بیچاره محبوبه خانم که با دو بچهی کوچک اسیر بیمارستان شده بود. زینب بی پدری چشیده، کمی کم طاقت دوری مادر بود.
معاینه ی دکتر تمام شده بود که سید مهدی زینب سادات را آورد. ارمیا هنوز مصرانه به پنجره ی
دود گرفته نگاه میکرد.
زینب روی تخت نشست و سر بر سینه ی مادر
گذاشت. آیه موهایش را نوازش کرد و زینب خوابش برد... کودک است و دلخوش به نوازشهای مادر.
حاج علی دلبرک محبوبش را در آغوش کشید و به همراه زهرا خانوم ازاتاق خارج شدند تا ارمیا را با آیه اش تنها بگذارند.
سید محمد هم که به بهانه ی صحبت با همکارش، مدتی بود از اتاق رفته بود.
آیه که سکوت ارمیا را دید گفت:
_انگار خیلی همه رو نگران کردم!
ارمیا: روز بدی بود؛ خوبه که داره تموم میشه.
آیه: نفهمیدم چی شد؛ انگار یکی از پشت محکم کوبید به ماشینم.
ارمیا هنوز هم نگاهش خیره ی همان پنجره بود:
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗